تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠

نامه نوشتن ايرانيان به منذر و پاسخ آن چون ايرانيان از آن كارها آگهى يافتند ، همگى به سوى چاره شتافتند . ليك سرانجام چون از آن رنج به ستوه آمدند ، در پيش يكديگر نشستند و گفتند : اكنون ديگر اين كار با روم و هند و سواران دشت [ نيزه‌وران ] از اندازه بگذشت . پس اينك بايد چاره‌اى ساخت و دل و جان را از اين رنج بپرداخت . آنگاه فرستادهء سخنگوى و آزاده و بينا دلى را بجستند كه نامش جوانوى و دبيرى بزرگ و سخنگوى بود تا به نزديك منذر برود و با او سخن گويد و گفتار او را بشنود و به منذر بگويد كه : اى سرافراز ، اكنون گيتى را به نام تو نياز آمده است . تو نگهدار ايران و مكران هستى و در هرجا پشتيبان دليرانى . بدان كه چون اين تخت ايران بىتاج و شاه گشت ، ايران زمين از خون بسان پَر جُرَب « 1 » شد . ما با خود مىگفتيم كه تو نگهدار اين سرزمين خواهى بود زيرا كه ارجمندى اين مرز را از تو ديديم . اكنون تاراج و خون ريختن و آويختن در هرجا را از خود تو مىبينيم . تو پيش از اين اين چنين بدكنش نبودى . ولى اكنون از نفرين و سرزنش نمىترسى . اينك فرستاده به پيش تو مىآيد و آنچه كه ديده و سخنانى را كه از كارداران شنيده ، به تو مىگويد . جوانوى دانا از پيش آن سران به سوى دشت نيزه‌وران آمد و آن سخنان ايرانيان را به منذر بگفت و نامه را بداد . منذر - آن شاه عرب - سخنان او را بشنيد ، ليك در آن باره هيچ پاسخى نداد و تنها به دو گفت : اى خردمند راهجوى ، اين سخنان را با شاهنشاه بگوى . آنچه را كه به من گفتى ، به بهرام شاه بگوى تا تو را راهنمايى گرداند . پس منذر يكى از نامداران را به همراه جوانوى به درگاه بهرام شاه فرستاد . چون جوانوى دانا و بينا دل بهرام را بديد ، نام يزدان را بر او بخواند و از ديدن آن برز بالا و

هامش
( 1 ) - جُرَب پرنده‌اى صحرايى شبيه خروس است كه اعراب به آن درّاج مىگويند . برهان قاطع ، ماده جرب .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 50 | حكيم أبو القاسم الفردوسي