بميرد كسى كو ز مادر بزاد * رهش چون ستم بينم و مرگ داد
بهرام گور به منذر گفت : اكنون كه روزگار ما اين چنين تيره و تاريك گشت و اگر چه يزدگرد شهريار ، تند و بىآيين شد ليك همواره دوستدار اين دشت بود . اينك اگر نام شاهنشاهى از اين دودمان ما گسسته شود ، ديگر فرّهى نيز مىگسلد و از آن پس از اين دشت سواران خاك برخواهند آورد و اينجا را بر تازيان تنگ خواهند ساخت .
پس هوشيار باشيد و از براى مرگ پدرم سوگوارى كنيد و مرا در اين كار يارى كنيد .
چون منذر اين سخن را از بهرام بشنيد ، پاسخى مردانه داد . به دو گفت : اكنون اين ديگر روزگار من است و هنگام شكار من در اين دشت فرا رسيده است . پس تو بر تخت بنشين و پيوسته با تاج و دستبند باش و به اين كار بنگر . همهء آن نامداران نيز بر آنچه كه منذر با مردانگى بگفت ، همداستان گشتند و از پيش بهرام برخاستند و آمادهء تاختن شدند . منذر به نعمان بفرمود كه : برو و از آن شيران جوان سپاهى فراهم آور و ده هزار پهلوان شايستهء كارزار از شيبانيان و غسّانيان به اينجا بيآور تا من به ايرانيان نشان بدهم كه كدامين شاه با نام و گنج و سپاه است . نعمان كه چنين شنيد ، سپاهى گران از تيغ داران و نيزهوران بيآورد و بفرمود تا بتازند و سراسر آن كشور را به زير پاى آورند . و بدين سان همهء آن راه شورستان تا تيسفون ، زمين به زير آن همه سُم اسپان فرو ماند . همهء زنان و كودكان خردسال را به بردگى بردند و هيچكس در آن رنجها ، ياور آن مردمان نبود .
از سوى ديگر ، چون آن تخت شاهنشاهى بيكار شد ، همهء گيتى پر از تاراج و سوختن گشت . به سرزمينهاى روم و چين و ترك و هند و مكران زمين نيز آگهى رسيد كه : تخت ايران از شاه تهى گشت و ديگر هيچكسى نيست كه زيبندهء شاهنشاهى باشد . پس همگى با شنيدن اين سخن ، خود را آمادهء تاختن به ايران كردند و به تاراج و بيدادگرى پرداختند . هر كسى به ايران دست يازيد و به شاهنشاهى گردن افراختند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 49
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩