تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
آن چنان خوب و نيكو بر تخت بنشسته بود . شهريار كه اين سخن را از او بشنيد ، سخت از روزگار بد بترسيد . چندى بر اين نگذشت كه كسى از سوى بهرام پهلوان و سوار به نزد شاه آمد و سبدى پر از دشنه‌هايى - كه سر تيغهايشان پيچيده بود - بيآورد و در پيش شاه بنهاد . شاه كه چنين ديد ، بفرمود تا آن تيغها را بشكنند و در آن سبد نابكار بيافكنند . سپس آنها را به نزد بهرام بفرستاد . بدين سان بىاين كه هيچ سخنى گفته شود ، همه چيز آشكار شد . چون بهرام سر آن سبد را باز كرد ، آن سر تيغهاى دراز را بديد كه به دو نيم كرده و در آنجا نهاده بود . پس پر انديشه گشت و كسى را بفرستاد و ايرانيان را به نزد خود بخواند و همه را پيرامون آن سبد بنشاند و به ايشان گفت : اين پيشكش شهريار را ببينيد و اين را خوار مداريد . او پيوسته مىگويد كه اين سپاه ، سپاهى بىارزش است و اكنون نيز اين سرهاى دشنه بر آنچه گفتم ، گواه هستند . سپاهيان از آن كار شاه و گفتار پهلوان سپاه پر از انديشه گشتند و گفتند : يك روز پيشكش شهريار براى ما دوك و جامهء پر نگار است و روز ديگر دشنه . همانا كه اين پيشكشها از زخم و دشنام نيز بدتر مىباشند . از اين پس اگر بهرام پسر گشسپ اسپ خود را بر خاك آن درگاه شاه ايران بگذارد ، ديگر مغز و پوستى براى بهرام و آن بىارزشى كه دوست اوست ، مباد . چون بهرام سپهبد گفتار ايشان را بشنيد و دل سپاه را از شاه برگشته ديد ، به سپاهيان گفت : بيدار و روشن روان باشيد زيرا كه خرّاد برزين همهء سخنان پوشيدهء ما را در پيش شهريار آشكار ساخت . پس اكنون همگى چارهء جان خود را بكنيد و امروز با من پيمانى ببنديد تا شايد كسانى را از ميان سپاه به راه بفرستم كه ما را از دشمن نگاهدار باشند . و گرنه روزگار را از من برگشته و همهء سپاهيان را كشته بپنداريد . بهرام ، اين بگفت و خودش آهنگ ديگرى كرد . اينك اين را بنگر تا در شگفتى بمانى . بهرام كه در دلش از سپاهيانش بيم بود ، سپاهيان را همه گونه بيآزمود . سوارانى را به گِرد كشور بپراكند تا شايد چون نامهء شهريار ايران به نزديك