تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
تو يار بادا . زن به دو گفت : هميشه پيروز و شكيبادل و سگالشگر باشى . چون بهرام از آن گلشن به بيرون آمد ، گويى از چشمانش خون مىباريد . ديگر منش و سخن گفتن او ديگرگون گشته بود . گويى سر به آسمان برآورد . در همان هنگام آن نرّه گور بار ديگر بيآمد و بهرام سپهبد اسپ سرخ‌رنگ خود را از پس او براند . بدين سان تا بهرام از آن بيشه به بيرون آمد ، آن گورخر راهنماى بهرام بود . بهرام از آن نخچيرگاه به شهر آمد و از آن كار با سپاهيانش هيچ سخنى نگفت . خرّاد برزين كه چنين ديد ، به دو گفت : اى مهتر راستگوى ، آيا اين شگفتى كه در آن نخچيرگاه رخ داد و هرگز كسى به مانند آن را نديده و نشنيده بود ، چه چيز بود ؟ ليك بهرام پهلوان هيچ پاسخى به دو نداد و دژم روى به سوى ايوان نهاد . گرفتن بهرام چوبينه آيين پادشاهى روز ديگر چون مرغزار سيمگون گشت و چراغ درخشان و زرد خورشيد پديدار شد ، بهرام چوبينه بوبى از ديباى چينى بگسترد ، چنان كه گويى زمين همچون آسمان گشت . بر همهء آن كاخ نيز زيرگاه‌هاى زرّين بنهادند و بالينهايى از ديباى زربافت بيآورد . سپس زيرگاه زرّينى بنهادند و بهرام پهلوان سپاه بر آن بنشست . بدين گونه نشستنگاهى شاهنشاهى بيآراست و كلاه بزرگى بر سر نهاد . چون دبير بزرگ در كار او نگاه كرد ، بدانست كه او ديگر دلير و سترگ گشت . دبير بزرگ كه به نزد خرّاد برزين رسيد ، آنچه را دانسته و ديده و شنيده بود ، براى او بگفت . چون خرّاد برزين اين سخنان را بشنيد ، بدانست كه ديگر آن رنجها كهن گشت . پس گفت : اى دبير گرامى ، تو چنين كارى را بر دل خود آسان مگير . بدان كه نبايد در اين باره لب به سخن بگشايى و بايد در شب تيره به پيش شاه ايران برويم . شاهنشاه ما با اين كارى كه آن دوكدان و جامه‌ها را براى بهرام بفرستاد ، خيره‌سرى كرد و ندانست كه بهرام - اين شير پرخاشخر - اين گونه سر از فرمان خواهد پيچيد . اينك دل بهرام پر از انديشهء
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 516 | حكيم أبو القاسم الفردوسي