تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
و آن درنگ و كاخ و تخت گوهرنگار و آن زن تاج دار و كنيزان ، هرچه كه ديده و شنيده بود ، با او سخن راند . هرمزد تاجور از شنيدن آن سخنان در شگفتى ماند و هر آنچه شنيد ، در دل بگرفت . آنگاه چون گفتار آن موبد و نيز سخن آن پيش گوى كه گفته بود سرانجام او از تخت شاهى سر خواهد پيچيد ، به يادش آمد ، آه سردى از دل بكشيد . پس زود موبد موبدان را به نزد خود بخواند و او را در كنار خرّاد برزين بنشاند و به خرّاد برزين گفت : اكنون از آنچه كه در راه ديدى ، لب بگشاى و سخن بگوى . خرّاد برزين نيز به فرمان شاه زبان بگشود و همهء آن سخنان را ياد بكرد . آنگاه شاه به موبد موبدان گفت : آيا اين چگونه خواهد شد ؟ بايد در اين باره سخن گويى كه چگونه گورخرى در بيشه‌اى راهنما مىگردد و در ميان بيابان سرايى مىبينى و زن تاج دار را بر تختى زرّين و با كنيزان شاهوارى در پيش مىيابى ؟ براستى كه اين داستان بسان خوابى است كه از گفتهء باستان به ياد آيد . موبد كه چنين شنيد ، به آن شاه گيتى گفت : بدان كه آن گورخر در نهان ، ديوى است كه چون بهرام را از راستى بخواند ، ديگر در دلش كاستى پديدار گشت . آن كاخ را نيز همچون گورستانى بدان و آن زن نيز كه بر تخت نشسته بود ، جادوگرى ناسپاس است كه آن تاج و تخت بزرگى را به دو بنمود و آن سترگى را در بهرام بيافزود . آنگاه از براى همين بود كه چون بهرام از پيش او بازگشت ، ديگر پر منش و سست گشت و بدان كه ديگر او را بدست نخواهى آورد . دل بهرام از آن دوكدانى كه برايش بفرستادى ، پر از داغ بود و پس از آن ، راه ديو جادوگر نيز به آن افزوده گشت . تو نمىبايست آن جامهء ناشايست را به نزديك آن ناراستكار مىفرستادى . زيرا ايرانيان با ديدن آن ديگر از شاهنشاه ايران سر پيچيده و اميد خود را ازو بريده‌اند . اكنون چاره‌اى بساز تا آن سپاه را از بلخ به سوى اين بارگاه بيآورى . شهريار ايران ديگر از فرستادن آن پنبه و جامهء پر نگار پشيمان گشت و از خرّاد برزين پرسيد كه : آيا در آن بارگاه بهرام در بارهء آن زن چه گفتند ؟ خرّاد برزين به هرمزد گفت : اى شهريار ، همهء سپاهيان بگفتند كه آن زن نامدار ، همان بخت بهرام بود كه