تاج گشته و تخت پيلسته در زير خود نهاده است . بدين سان آن دو تن با يكديگر در آن باره همه گونه سگالش كردند و سرانجام بر آن نهادند كه بگريزند . پس در شبى تيره از بلخ بگريختند .
ليك بهرام سپهبد از آن روانهاى روشن و بيدارشان كار آنها را بدانست و به يلان سينه گفت : با سد سوار از پِى اين ناهوشياران بتاز . يلان سينه نيز از پِى ايشان بتاخت و چون به آن دبير بزرگ رسيد ، همچون گرگ برآشفت و هرچه داشت ، از او بگرفت و او را در بند گران آورد و از رفتن بازداشت . آنگاه او را از همان راه به نزديك بهرام برد تا آن بىگناه را تباه سازد . بهرام پهلوان كه دبير بزرگ را بديد ، به دو گفت : اى ديوساز ، چرا بىدستورى من از پيشم برفتى ؟ دبير گفت : اى پهلوان ، بدان كه اين خرّاد برزين بود كه مرا به اين رفتن واداشت . او به من گفت : ديگر نبايد در اينجا بود و اگر در اينجا درنگ سازى ، كام بدگوى تو برآورده خواهد گشت . زيرا چون بهرام پهلوان سپاه بر اين بارگاه به شاهى بنشيند ، ديگر بيم كشتن من و تو خواهد رفت ، مگر اين كه بازگردى . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : شايد چنين باشد . بايد در نيك و بد اين كار به سگالش پرداخت . آنگاه بهرام هر آنچه را كه از او گرفته شده بود ، به دو باز داد و از گنج خود نيز به دو بداد . سپس او را گفت : برو و كار خود را به ژرفى نگاه بدار و بيش از اين مگريز .
آگه دادن خرّاد برزين ، هرمزد را از كار بهرام چوبينه
از سوى ديگر ، خرّاد برزين نهانى تاخت تا به نزد هرمزد - آن شاه گيتى - برسيد .
پس همهء گفتنيها را به او بگفت و همهء رازها را بر او آشكار بكرد و همهء آن كار بيشه و مرغزار را نيز به شهريار بگفت و در بارهء آن رفتن گورخر و آن راه تنگ و آرامش بهرام
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 517
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١٧