ايزدگشسپ چندى آن اسپ گرانمايه را نگاهداشت ، كه در همان هنگام يلان سينه كه كمر بسته بود ، از پس او بر اسپى تكاور بيآمد . ايزدگشسپ دلير كه او را بديد ، به دو گفت : اى نرّه شير ، تو به درون كاخ برو و ببين كه آيا آن سالار و سپهدار نامبردار ما به كجا رفت ؟ يلان سينه كه چنين شنيد ، با دلى پر از انديشه و در جستجوى سالار خود روى به آن باغ نهاد . در آنجا كاخ و ايوان فرخندهاى ديد كه به مانند آن را در ايران نديده و نشنيده بود . در يك سوى ايوان ، تاكى « 1 » ديد كه سر آن از ديدگان ناپديد بود . در آن تاك تخت زرى نهاده بودند كه بر هر پارهء آن مرواريد خوشاب و گوهر نشانده بودند . بر روى آن تخت نيز بوبى « 2 » از ديباى روم افكنده بودند كه بر آن زر و گوهر بافته شده بود و زنى تاج دار و سروبالا با رخسارى همچون بهار بر روى آن بنشسته بود « 3 » . در كنار آن تخت زرّين نيز زيرگاهى بود و بهرام - پهلوان سپاه - بر آن بنشسته بود . كنيزان و بتان پرى روى بيدار بخت فراوانى هم به گِرد تخت بودند . ايشان نهانى چيزهاى بسيارى بگفتند ، ليك بجز آن دو هيچكس از سخنشان آگه نشد . چون آن زن ، يلان سينه را بديد ، به كنيزى گفت : اى يار خوب ، زود برو و به آن شيردل بگوى كه تو را به اينجا راهى نيست . پس در نزد ياران خود بمان ، زيرا او اكنون مىآيد . پس تو به پيش برو . سپس آن ريدكان را از ايوان به نزد سپاهيان بفرستاد تا اسپ آن پهلوانان را به آخور ببرند . آنگاه پاليزبان به فرمان آن ميزبان تازه روى در باغ را بگشود . سپس مرد مهترپرستى با برسمى در دست از پِى باژ به باغ آمد و به گِرد آن باغ خوان بنهادند و خوراكهايى بيآوردند كه در گمان نمىگنجيد . چون خوراك خورده شد ، اسپ آن گردنكشان را ببردند . به هنگام برگشتن ، بهرام به آن زن گفت : اورمزد با تاج
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 515
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١٥
هامش
( 1 ) - طاق .
( 2 ) - بوب به پارسى به معناى فرش است .
( 3 ) - در تجارب الامم في أخبار ملوك العرب و العجم اين زن ، جنّيهاى به نام مذهبه دانسته شده است . ص 330 - 329 .