او گفت : من از موبد و تخت شاه بيزار هستم ، چرا كه نيك و بد مرا نگاه نمىدارند . اكنون تو نيز از كسى كه آزرمجوى تو نيست ، چه مىجويى و چگونه از او آبروى مىخواهى ؟ ليك بهرام به ايشان گفت : هرگز اين سخن را مگوييد . چرا كه سپاهيان از شاه آبروى مىگيرند . ما همگى بندگان او هستيم و او به ما دهنده است و ما از او مىداريم . ولى ايرانيان در پاسخ بهرام گفتند : بدان كه ما ديگر از اين پس كمر نبنديم و هيچيك در ايران او را به شاهى نمىخواهيم و بهرام را نيز پهلوان سپاه نمىدانيم . اين بگفتند و از كاخ بهرام سپهبد به دشت رفتند . با اين همه بهرام سپهبد همواره سپاهيان را پند مىداد و لبهاى ايشان را با پند در بند مىكرد . اندر ديدن بهرام چوبينه بخت خود را اين چنين بود تا اين كه دو هفته بگذشت . پس بهرام سپهبد از ايوان به دشت آمد ، بر سر راهش بيشهاى پر درخت و سزاوار ميخوارگان نيكبخت پديدار شد . در آن مرغزار چنان گورخرى بديد كه هيچكس شكارى از آن نيك تر نبيند . بهرام از پس از آن به نرمى براند و اسپ خود را هيچ تند نساخت . در آن نخچيرگاه بيشه راه تنگى به پيش آمد و چون آن گورخر ژيان از آن راه تنگ بگذشت ، بيابان و باغ و دشت پديدار گشت . بهرام همچنان براند و گورخر نيز بتاخت و سرانجام بهرام و اسپ سرخ رنگش از خوى « 1 » در آب فرو شدند . چون بهرام به آن دشت بنگريست ، ناگاه كاخ پر مايهاى پديد آمد . پس همچنان كه آن گور راهجوى به پيش مىرفت ، بهرام از پس آن به سوى آن كاخ روى نهاد و به پيش كاخ اسپ براند . ايزدگشسپ نيز از پس او روان بود . آنگاه بهرام رخ اسپ تكاور خود را به ايزدگشسپ داد و به دو گفت : همواره خِرد يار تو باشد . سپس بهرام پياده و بىهيچ راهنمايى به دهليز كاخ برفت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 514
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١٤
هامش
( 1 ) - خوى به پارسى به معناى عرق تن است .