هيچ چيزى نشمارم و از آن تختى كه هستى به زير مىآورم « 1 » . فرستاده كه چنين شنيد ، همچون باد با آن جامهها به نزد بهرام بيآمد و همهء سخنانى را كه شنيده بود ، براى او ياد كرد . چون بهرام آن جامهها را به همراه نامه بديد ، شكيبايى و خاموشى برگزيد و پيوسته مىگفت : پاداش آن همه جنگهاى من از شاه اين چنين است . ليك دانم كه اين بد از انديشهء خود شاه نمىباشد و از براى گفتار نارواى دشمن بدخواه من بوده است . پس چون شاه بر بندگان خود پادشاه است ، اگر مرا اين چنين خوار بگيرد ، باز هم روا باشد . ولى گمان نمىبردم كه بدانديشان نيز به نزديك شاه راه مىيابند . از آن هنگام كه با آن سپاه اندك به تيزى از درگاه شاه رفتم ، همگان آنچه را كردهام و اندوه و رنج و سختىاى را كه بردهام ، بديدهاند . اينك چون پاداش آن رنجها ، خوارى باشد و يا اگر بخت من ناسازگار گشته است ، پس از روزگارى كه اين چنين مِهر خود را از من بگسست به درگاه يزدان مىنالم . آنگاه بهرام يزدان نيكىدهش را ياد كرد و آن جامههاى سرخ و زرد را بپوشيد و آن دوكدان سياه را به همراه همهء آنچه كه شاه برايش فرستاده بود ، در پيش خود نهاد . سپس بفرمود تا همهء آن بزرگان و نامداران شاه گيتى از ميان سپاه به نزد او برفتند . جان تاريك بهرام پر از انديشه بود . چون همهء ايشان از پير و جوان برفتند و چنان پوششى بر بهرام پهلوان بديدند ، همگى از آن كار در شگفتى بماندند و هر يك به گونهاى بيانديشيدند . پس بهرام پهلوان گفت : بدانيد كه شاه چنين جامهاى برايم بفرستاده است . شاه بر ما پادشاه است و ما بندگانيم و دل و جان خود را به مِهر او آكندهايم . اكنون اى بينندگان ، اين كار را چگونه مىبينيد و آيا بايد به آن شهريار زمين چه گوييم ؟ با شنيدن اين سخن ، همگى زبان بگشودند و گفتند : اى پهلوان پر هنر و نامور ، اينك كه ارج تو در نزد شاه اين چنين است . پس سپاهيان در نزد او همچون سگان هستند . بنگر كه آن خردمند پير چون در رى از اردشير دلتنگ شد ، چه گفت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 513
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١٣
هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 372 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1080 - 1079 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 189 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 111 .