تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
آورده بود ، نپذيرفت . بهرام همچنان با او براند ولى خاقان هيچ به او نگاه نكرد . بدين گونه تا پرموده سه ايستگاه را براند ، بهرام با او بود ، ليك پرموده يك روز نيز بهرام را نخواند . سرانجام به روز چهارم خاقان كسى را به نزد بهرام فرستاد و به دو گفت : ديگر از اينجا برگرد ، چون رنج بسيارى ديده‌اى . بهرام كه چنين شنيد ، از او برگشت و با تندى به سوى بلخ روى نهاد . فرستادن هرمزد ، دوكدان و جامهء زنان نزد بهرام چوبينه شاه ايران هم از بهرام خشنود نبود و از براى تندى او روانش پر از دود بود . نخست از براى اين كه بهرام شرم را از دل بشسته و خاقان چين را بيآزرده بود و ديگر آن كه چيزى را كه بدان فرمان نيافته بود ، با دليرى [ از گنج ] برداشته بود . پس شهريار ايران نامه‌اى به بهرام نوشت و در آن گفت : اى ديو ناسازگار ، اين چنين خود را گم كرده‌اى و ديگر از بزرگان بىنياز گشته‌اى . هنرها را از يزدان نمىبينى و بر چرخ آسمان مىنشينى . ديگر آن رنجهاى من و سپاه و بخشش گنج مرا به ياد نمىآورى . به راه پهلوان نمىروى و سرت را به آسمان برمىافرازى . اكنون كه از فرمان من سر بپيچيده و آهنگ كارى ديگر كرده‌اى ، جامه‌اى سزاوار و پسنديده و درخور كار تو برايت بيآمد . آنگاه چون شاه مُهر خود را بر آن نامه نهاد ، بفرمود تا دوكدان سياهى را با دوك و پنبه در درون آن بيآورند و رنگ و بوى ناسزاوار بسيارى نيز در آن بنهند و پيراهنى لاژوردين از موى [ جانوران ] و شلوارى سرخ و سربندى زرد نيز بيآورند . سپس فرستادهء بىمنشى را - كه سزاوار بردن آن جامه‌هاى بىارزش باشد - برگزيد و به دو گفت : اينها را به نزد بهرام ببر و به او بگوى : اى پست بدنژاد ، تو خاقان چينى را در بند مىآورى و بر بزرگان ، گزند مىپسندى . ليك بدان كه من تو را از اين پس به