تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠

گشت . سپس شاه بفرمود تا يك تخته پارچه به همراه گوشوار و كمرى پر گوهر - كه گويى همهء آن زر و گوهر بود - به پيش آن سپاهيان بيآورند . با ديدن آنها از آن بزمگاه آفرين بلند شد و همگان گفتند : شاه پيروز باد . آنگاه شاه به ايزدگشسپ - كه همهء آشكار و نهانش را با او مىگفت - گفت : آيا كار اين چوبينه را كه با مردانگى خود كينه را به پاى مىآورد ، چگونه مىبينى ؟ ايزدگشسپ دبير گفت : اى شاه روشندل و يادگير ، سوارى كه دستانش چوبين باشد ، خوان او را نوآيين بدان « 1 » . شاه از شنيدن گفتار او بدگمان شد و روانش چندى پر از انديشه گشت . آگاهى يافتن هرمزد از ناراستى بهرام چوبينه و پيمان بستن با خاقان در همان هنگام فرستاده‌اى سترگ با نامه‌اى از دبير بزرگ به پيش شاه آمد . به دو گفت : شاه گيتى جاودانه شاد باد و سر و تاج او بندگان را ياد بادا . بدان كه در ميان آن گنجها دو بُرد يمانى و موزه‌اى از گوهرهاى نابسوده و گوشوارهء سياوش خردمند - كه خِرد از او براى ما به يادگار مانده است - بود كه بهرام پهلوان دو چيز از آن چهار چيز را براى خود برداشت . ليك چون او اين رنجها را ديده ، اين كارى شگفت نباشد . شاه كه چنين شنيد ، از شاهك پرسيد : هرچه از اين كار ديده‌اى ، براى من بگوى . شاهك نيز بدين سان سخن گفت . شاه گردنكشان از آن كار برآشفته گشت و بىدرنگ گفت : همانا كه چوبينه راه خود را گم مىكند و سر به ماه برمىآورد . يكى آن كه خاقان چين را چنان كه از نژاد او سزاوار بود ، بزد . ديگر آن كه چون او را گوشواره به كار آمده ، پس

هامش
( 1 ) - مسعودى مىنويسد كه اين وزير هرمزد بنام اريخسيس خوزى بود كه او را بر ضد بهرام چوبينه تحريك كرد . مروج الذهب ، ج 1 ، ص 266 .