خردمندان و موبدان و پهلوانان روشن روان در ايران از براى اين كار در پارس گرد آمدند و در اين باره سخنهايى بگفتند كه : بايد ببينيم تا چه كسى سزاوار اين تخت شاهى است ؟ هيچ بخشندهء دادگرى را نمىبينيم كه به اين تخت زرّين كمر ببندد و آشوب روزگار را فرو نشاند . گيتى همچون مرغزارى بىشهريار گشته است .
در آن هنگام پير مردى جوانمرد و روشندل و شادكام به نام خسرو و از دودمانى سرافراز بود كه در آن سرزمين از بىنيازان بشمار مىرفت . پس آن پهلوانان تخت و تاج را به دو سپردند و از هر سو سپاهيان بر او انجمن گشتند .
آگاهى يافتن بهرام گور از مردن پدرش
در همان هنگام به بهرام گور آگهى رسيد كه : بدان كه روزگار ، بخت آن تخت شاهى را شور گردانيد . پدرت - آن سرافراز شاهان - بمرد و نام شاهى را با خود ببرد .
همهء سپاهيان نيز سوگند بخوردند كه ما هرگز كسى را از اين دودمان به شاهى نمىخواهيم زيرا كه بهرام نيز فرزند او و همچون خود اوست و از آب همان پدر بوده كه مغز و پوست يافته است . اينك نيز ايشان مردى را به نام خسرو بر تخت نشاندهاند و او را شاه خواندهاند .
بهرام كه چنين شنيد ، دلش از مرگ پدرش مستمند گشت و رخسار خود را بِكَند .
دو هفته در سرزمين يمن خروش موبدان و زن و مرد برخاسته بود . چون بهرام يك ماه را در سوگ پدر بگذرانيد ، در آغاز ماه جديد ، تخت را بيآراست . پس نعمان و منذر و كما بيشى از تازيان يمن ، همگى به پيش بهرام برفتند و با زارى به همراه او گريستند و از آن درد بسوختند . سپس زبان بگشودند و گفتند : اى شهريار بلند و پر هنر ، بدان كه همهء ما در گيتى براى نهان شدن در خاك آمدهايم و از براى ترياك و درمان به اين گيتى نيآمدهايم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 48
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٨