تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
واگذاشتم . من از آن كسانى نيستم كه بخواهم با هر كسى بسيار سخن بگويم . ليك اگر شهريار تو خودش از اين كار آگهى نيابد ، براستى كه مهترى زيبندهء او نخواهد بود . اين روزگار بود كه مرا بند ساخت . پس نمىگويم كه بنده‌اى با من چنين بدى بكرد . بهرام از شنيدن گفتار او زرد گشت و بر خود بپيچيد . ليك با دليرى ، خشم خود را بخورد و به دو گفت : اكنون نشان گفتار آن سركشان نامور پديدار گشت كه گفته‌اند : كه تخم بدى تا توانى مكار * چو كارى ، برت بردهد روزگار چرا من دل خود را به تو بيآراستم و از گيتى برايت نيكويى بخواستم ؟ به شاه گيتى در بارهء تو نامه بنوشتم و همهء آهوهاى تو را نهان داشتم . خاقان كه چنين شنيد ، به دو گفت : آن ديگر بگذشت و سخنان گذشته همچون باد گشت . ليك چون در جنگ ، خوارى به پيش آيد ، بايد به هنگام آشتى بردبار بود . ولى تو كه خشم و آشتى برايت يكى است ، بىگمان خِرد در نزدت اندك مىباشد . بدان كه چون سالارى راه شاه خود را از دانش در پيش نگيرد ، برايش بد پيش خواهد آمد . بايد راه يزدان را رفت و تيرگيها را از دل پاك كرد . اكنون اگر بيش از اين در اين باره سخن نگويى ، روا باشد . چرا كه آن بد ديگر بگذشت و باد شد . بهرام كه اين سخن را از خاقان بشنيد ، به دو گفت : با خود مىپنداشتم كه اين در نهان خواهد ماند . ليك اكنون از اين گِله به من زيانى نخواهد رسيد . من نيز آنها را پنهان نمىسازم . پس تو چون به آنجا برسى ، هرچه بخواهى بگوى زيرا از آن سخنان ، آبروى من كاسته نخواهد گشت . خاقان گفت : بدان كه هر شهريارى كه نيك و بد كارها را ننگرد و به هنگام بدكردارى بنده‌اش خاموش باشد ، شاهى بىمغز و بىهوش است . چون دشمن بدسگال تو تو را از دور ببيند ، چه نيكخواه باشد و چه همتاى تو ، باز هم تو را ناشايست و سبكسر مىخواند و او را شاه بىانديشه و كم خِرد . بهرام كه چنين شنيد ، رويش زرد گشت . در همان هنگام خرّاد برزين به او نگاه كرد و از آن مرد خونخوار و تيز بترسيد كه او را از باد به گَرد آورد . پس به بهرام گفت : اى سپهدار شاه ، خشم خود را بخور و بدان كه