آورده بود ، ليك او را ننگ آمد . پس كسى را بفرستاد و پرموده را پياده از راه به پيش سپاه بيآورد . پرموده كه چنين ديد ، به دو گفت : من در هر انجمنى سرافراز بودم . ليك سرانجام با آن همه پر منشى ، زينهار بخواستم و از اوج بلندى به خوارى افتادم . با اين همه تو اى بدكنش ، به اين روزى هم كه برايم پيش آوردهاى ، خوشمنش نيستى .
اكنون كه نامهء زينهار را يافتهام ، مىخواهم به نزد شهريار ايران بروم تا شايد او با من همچون برادرى شود و اين روزگار بد برايم سبكتر گردد . من كه ديگر همهء تخت و آرام و چيزهاى خود را به تو سپردم پس تو را ديگر با من چه كارى هست ؟ بهرام از گفتار پرموده به خشم آمد و برآشفت و چشمانش سرخ گشت و چنان كه از ناسزايان بود ، او را با تيزى تازيانهاى بزد . آنگاه بىدرنگ پاى پرموده را ببستند و از آن پس خرگاه تنگى جايگاهش گشت .
خرّاد برزين كه چنين ديد ، گفت : براستى كه اين پهلوان را خِرد ، يار نيست . آنگاه به نزد دبير بزرگ آمد و به دو گفت : همانا كه اين پهلوان سترگ به اندازه يك پَر پشّه نيز خِرد ندارد و از اين رو است كه هيچكس را به چيزى نمىشمارد . اينك هيچ چارهاى نداريم جز اين كه در اين باره با او سخن گوييم . پس اين دو مرد با زبانهايى پر از پند و رخسارى به رنگ لاژورد به نزد بهرام رفتند و به دو گفتند : براستى كه اين رنج را به باد دادى . ليك هرگز سر نامور پر از آتش مبادا . بهرام با شنيدن اين سخن بدانست كه كارى زشت كرد و خشت خشكى را به آب افكند . پس پشيمان گشت و بند از پرموده برداشت و از كردار خود بسيار افسوس بخورد . بىدرنگ اسپى زرّين ستام با يك تيغ هندى زرّين نيام براى پرموده بفرستاد و خودش نيز به نزديك او برفت تا جان تاريكش را روشن سازد . در پيش او بود تا اين كه پرموده ميان را ببست و بر اسپى تيزتك سوار گشت . آنگاه بهرام سپهبد با او تا چندى از راه براند . ليك بديد كه پرموده شاه تازه روى نيست . پس به هنگام پدرود كردن به او گفت : اگر از من آزارى در دل دارى ، به شاه ايران مگوى ، چرا كه از اين سخن براى تو رنگ و بويى نخواهد رسيد . خاقان كه چنين شنيد ، به دو گفت : گلهء ما از بخت است و آن را به يزدان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 505
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠٥