يكى آن كه گفتى شمار سپاهيان از تابش خورشيد و ماه نيز افزونتر شد و آن ستوران و پيلان همچون تخم گياه در دَم پرّهء آسيا گشتند پس بدان كه تو نيز پيوسته شاد و گيتىفروز نخواهى ماند . همواره از اين بترس كه اين روزگار گزاينده از اين پادزهر برايت زهر بسازد .
كسى را كه خون ريختن پيشه گشت * دل دشمن از وى پر انديشه گشت
بريزند خونش بر آن همنشان * كه او ريخت خون سر سركشان
آگاه باش كه اگر گَرد از سرزمين تركان برآورى ، سرانجام همان كين را از تو بخواهند . اينك من بىسپاهيانم به جنگ تو نمىآيم تا نيكخواهان مرا ديوانه نخوانند . ناگهان نيز به پيش نمىآيم و نمىترسم كه روزگار را بر من بسر آورى . تو در برابر من همچون بندهاى هستى و من شهريارم . پس چگونه در پيش بنده خاكسار گردم ؟ ولى بدان كه چون كار بر من تنگ شود ، آن هنگام ديگر اگر از شاه تو زينهار بخواهم ، برايم ننگ نخواهد بود . از آن پس ديگر دژ و گنج و مردمانم از آن تو خواهند بود و كام تو بر اين سرزمين نامور روا خواهد شد . فرستاده كه چنين شنيد ، به پيش بهرام آمد و اين پيام را بگفت . بهرام از شنيدن آن پيام شاد گشت .
خواستن بهرام چوبينه گشادنامهء زينهارى پرموده از هرمزد
پس در نامهاى سودمند به نزديك آن هرمزدشاه بلند بنوشتند كه : بدان كه خاقان چين از براى بهرام جنگاور در دژى پناه گرفته و زينهارى گشته است . پس اكنون مُهر و گشادنامهاى نياز است و بايد از براى اين مژده سورى به پا كرد . چون خاقان از ما زينهار بخواهد و از آن برترى به سوى خوارى بيآيد ، شاهنشاه ايران نيز شايسته باشد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 502
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠٢