تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
تيره‌گون دور گشت ، سپهدار ايران به پرموده رسيد و همچون شير ژيان خروشيد و به دو گفت : اى مرد گريزنده ، تو پيرامون دليران جنگى مگرد . اى پسر ، تو هنوز كودك هستى و مرد نمىباشى . پس روا باشد اگر شير مادر را بمكى . پرموده شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شير گزاينده ، تا به كِى مىخواهى در خون ريختن دلير باشى ؟ بدان كه نهنگ دريا و پلنگ خشكى نيز در روز جنگ از ريختن خون خردمندان سير شد . ليك تو از خون مردان سير نمىگردى . اينك چنين گمان مىكنم كه تو شير درّنده‌اى هستى . سر ساوه شاه را كه روزگار همواره به دو مِهر داشت ، از تن جدا ساختى و سپاهيان را آن چنان تباه بكردى كه خورشيد و ماه نيز بر ايشان بخشايش مىآورد . اكنون من از آن شاه جنگاور به يادگار مانده‌ام . پس با خود چنين بپندار كه مرا به زارى كشته‌اى . همانا كه همگى ، چه ترك و چه ايرانى ، از هنگامى كه از مادر زاده شده‌ايم ، براى مرگ بوده است . من از تو گريزانم و تو نيز در پِى من دوانى . ليك بدان كه تا هنگام مرگ من نرسد ، مرا نخواهى يافت . اگر با جنگ افزارى در دست بازگردم ، يا خودم در جنگ كشته خواهم شد و يا تو كشته مىشوى . پس تيز مغزى و آتش‌سرى مكن چرا كه مهتر سپاه نبايد اين گونه باشد . اينك من به سوى خرگاه خود مىروم و چنان كه در اين روزگار بايسته است ، نامه‌اى به سوى شهريار ايران مىنويسم . پس اگر او مرا بپذيرد ، من نيز ديگر دل از مهترى كَنده‌ام و همچون بنده‌اى براى بارگاه او خواهم بود . تو نيز كينه و جنگ را از سر خود دور كن و با منشى خوب آهنگ بزم ساز . بهرام كه چنين شنيد ، از پيش پرموده بازگشت و چون از جنگ با آن سپاه آسوده شد ، به لشگرگاه پرموده شاه برفت و پيرامون آن دشت نبرد بگشت و سر آن سركشان ترك را از تن جدا ساخت . چون آن سرها را به روى هم نهادند ، به بلنداى كوهى سنگين شد و نامداران پهلوان ، آنجا را بهرام پُشته بخواندند . آنگاه بهرام همهء