بگشاى و زينهار بخواه و از براى رسيدن به آن شاه گيتى ، مرا به يارى بخواه . گنج دينار خود را از اين دژ به بيرون بفرست و همهء آن هميانها را به سوى دشت روانه كن . تا من نيز كه در ميان مردمان ايران ، دلاور مىباشم ، در درگاه شاه ايران براى تو ميانجى شوم و تو را مهتر همهء مهتران سازم و از آنچه كه با خود مىپندارى هم بهتر كنم . اگر با خود چيزى مىانديشى كه كار تاريكت را روشن خواهد ساخت ، آن راز را بر من بگشاى و بگوى و اكنون كه كار تو اين چنين گشته است ، ديگر درنگ مكن . ليك اگر آهنگ جنگ دارى و تو را گنج و دينار و سپاهيانى براى جنگ هست ، پس كوس بزن و اين كينهها را باز بخواه . چرا كه چون خواسته باشد ، سپاه به تنگى نخواهد افتاد .
فرستاده كه چنين شنيد ، به پيش پرموده آمد و اين پيام را بگفت . چون پرمودهء كامجوى اين سخن را از او بشنيد ، گفت : به بهرام بگوى كه تا مىتوانى راز گيتى را مجوى . شايد كه تو به گيتى گستاخ گشتى ، چون آن رنجى كه بردى به بار نشست .
ليك اكنون ديگر در اين پيروزى ، كژّى مكن . چرا كه اگر تو نو هستى ، اين گيتى كهن است .
نداند كسى راز گردان سپهر * نه هرگز نمايد به ما نيز چهر
بر مهتران فسوس كردن پسنديده نباشد . مرا نيز هم سپاه بود و هم پيل و كوس .
ليك بدان كه :
دروغ آزمايست چرخ بلند * تو دل را به گستاخى اندر مبند
پدرم - آن شاه بيدار - كه او را در روزگار نبرد بديدى ، زمين به زير سُم اسپش بنده بود و آسمان نيز براى او مىپوييد . ليك سرانجام آنچه را كه نمىبايست بجويد ، بجست و از انديشهء نادرست خود پيچان گشت .
ز افسون ، هنر پاك پنهان شود * همان دشمن از دور خندان شود
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 501
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠١