سوار كرد و ديگر از آن همه سپاهى چنان شد كه هيچجايى بر روى دشت نمانْد .
پرموده چندان سپاهى ديد كه دشت به ديدار ايشان خيره گشته بود . بهرام را ديد كه در پيش سپاهيانش سر جنگاور خود را به آسمان برآورده است . با ديدن آن بر و يال او در شگفتى شد و به سپاهيانش گفت : همانا كه اهريمن با اين پيش رو سپاه يار شده است . شمار سپاهيان او پديدار نيست و براستى كه هيچكس خريدار اين رزم نمىباشد . سپهدار آن سپاه ، گردنكش و خشمناك است و خاك تيره در زير او خون خواهد شد . پس چون شب تيره شود ، ترس و انديشه را از دل بيرون مىسازيم و بر ايشان شبيخون مىآوريم . آنگاه چون پرموده به سراپردهء خود بيآمد ، همه گونه در بارهء جنگ به سگالش پرداخت . پيوسته مىگفت : اگر چه سپاهيانشان اندك است ، ليك سواران و اسپانى پر مايه هستند و بلندپايهترين گردنكشان مىباشند . ايشان را جنگ افزار است و بهرام - كه سرنيزه در پيش او همچون خار و خس مىشود - پيش رو ايشان است . بهرام با آن پيروزىاى كه بر ساوه شاه يافته ، دلير گشته و از خون مست شده است . ليك اگر پروردگار گيهان آفرين يار من باشد ، از براى خون پدرم از كوه نيز كينه بخواهم .
از سوى ديگر ، در همان هنگام كه بهرام از ايران آهنگ جنگ با تركان كرده بود ، ستارهشناسى به او گفت : در چهارشنبه هيچ كارى مكن ، چرا كه اگر از اين سخن سر بپيچى ، تو را گزند خواهد رسيد و كارهايت ناسودمند خواهد گشت . در اينسوى و آن سوى آوردگاه باغى بود . بهرام از بامداد چهارشنبه به آن باغ رفت و گفت : امروز را در اينجا به شادى مىگذرانيم . پس گستردنيهاى پر مايهاى با مِى و رامشگر و خوردنى به آن باغ ببردند و بهرام در آن باغ به ميگسارى نشست . چون پاسى از شب تيره بگذشت ، نگاهبان سپاه تركان به پيش پرموده آمد و به دو گفت : بدان كه بهرام به ميگسارى سرگرم است . پرمودهء سپهدار كه چنين شنيد ، شش هزار پهلوان و سوار جنگاور از ميان سپاهيان برگزيد تا آن گردنكشان بىهيچ چراغى و در خاموشى ، گرداگرد آن باغ را بگيرند . چون بهرام سپهبد از كار ايشان آگه شد ، به يلان سينه گفت :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 497
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩٧