تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
بيانداخت . خروشى به زارى از تركان برخاست و روزگار آن مهتران تلخ گشت . همهء سرها پر از گَرد و ديدگان پر از اشك بود و هيچكس را خورد و خواب و آرام نبود . سپس پرموده آن پهلوانان را به نزد خود بخواند و خون دل بگريست و پرسيد كه : آيا اين سپاه بيشمار به هنگام رزم جستن هيچ كارى نكردند ؟ رهنمونى به او گفت : ما سپاه ايران را زبون مىپنداشتيم . ليك براستى كه هيچكس سوارى به مانند بهرام جنگاور به هنگام نبرد نبيند . اگر چه سپاهش سد يك سپاه ما نيز نبود ، ولى يك كودك نيز از دليرانش زخمى نشد . پس همانا اين يزدان گيهاندار بود كه او را بركشيد و اگر سخنى بيش از اين گويم ، نبايد شنيد . چون پرموده گفتار او را بشنيد ، دلش از كار او پر از انديشه گشت . پس خروشيد و رخسارش زرد شد و با دلى پر از درد آهنگ جنگ كرد . سد هزار سپاهى جنگاور و نامدار و شايستهء كارزار در آنجا بودند . پرموده آن سپاه را از درگاه خود به سوى دشت و نزديكى رود جيحون كشانيد . از سوى ديگر در همان هنگامى كه نامهء بهرام پهلوان به سوى پسر انوشيروان مىآمد ، هرمزدشاه در كنار مهتران نشسته بود و با بيچارگى مىگفت : اى سروران ، دو هفته است كه هيچ آگهىاى از بهرام به اين بارگاه شاهى ما نرسيده است . اينك چه مىگوييد و چه مىتواند شده باشد ؟ ليك درست در همين هنگامى كه شهريار اين سخن را بگفت ، سالار بار از درگاه بيآمد و شاهنشاه را مژده داد كه : شاه ما جادوان شاد بادا ، بدان كه بهرام بر ساوه پيروز گشت و در رزم همچون خورشيدى گيتىافروز شد . شاه كه چنين شنيد ، زود آن فرستادهء بهرام را به پيش خود خواند و او را از آن نامداران بالاتر بنشاند . آنگاه فرستاده گفت : اى شاه سرافراز ، بدان كه كار آن رزمگاه به كام تو شد . جاودانه شاد و رامش‌پذير زندگانى كنى ، زيرا بخت دشمن بدانديش تو ديگر پير گشت . اكنون سر ساوه شاه و پسر كهترش - كه پدرش او را فغفور مىخواند - بر سر نيزه‌هايى زده شده و بر درگاه است و همهء مردم شهر به آن سرها مىنگرند . شاهنشاه كه چنين شنيد ، برپاى خاست و زود بالاى راست خود را در پيش