تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١

كشتن بهرام چوبينه ، جادوى را چون اندكى از آن روز بد بگذشت ، ديگر هيچ دشمن بدگمانى را زنده نديدند ، مگر آن كه در بند آمده و بَرده گشته بودند . روانهايشان از اندوه زخم خورده بود و تنهايشان با تير . سراسر آن راه پر از برگستوان و كلاهخود بود . تيغهاى هندى و تير و كمان نيز در هر سو از آن بدگمانان بر زمين افكنده شده بود . زمين از آن همه كشته همچون درياى خون گشته و در هر گوشه اسپى زين كرده و تنها مانده بود . بهرام به گِرد سپاه مىگشت تا ببيند كه چه كسانى از سپاه ايران كشته شده‌اند . سپس به خرّاد برزين گفت : يك امروز را با رنج ما همراه باش و بنگر كه آيا چه كسانى از ايرانيان كشته شده‌اند كه از آن درد بايد بگرييم ؟ خرّاد برزين كه چنين شنيد ، در هرجا بگشت و از هر سراپرده و تاژى بگذشت . ديد كه تنها يك نامور پر هنر از ميان سپاهيان به نام بهرام - كه پهلوان مهتر و سپهبد نژادى از دودمان سياوش بود - از ميان سپاه كم است . پس همچون بيهوشان به جستجوى او برفت تا مگر از او در جايى نشانى بيابد . ليك از بهرام در هيچ جا نشانى نديد . سپهدار از آن كار دردمند گشت و پيوسته به زارى مىگفت : اى پهلوان هوشمند ، ليك ناگهان پس از چندى بهرام پديدار گشت و همچون كليدى براى آن در بسته بيآمد . بهرام به همراه ترك سرخ‌موى و گربه‌چشمى « 1 » بود كه گويى دلش از خشم آزرده است . چون بهرام چوبينه آن بهرام را بديد ، به دو گفت : هرگز با خاك يار نگردى . سپس از آن ترك زشت بپرسيد كه : اى دوزخى روى دور از بهشت ، برگوى كه كيستى و نژادت چيست كه مادرت بايد بر تو بگريد ؟ مرد گفت : من جادوگرى بودم و از آزاد مردى به كنار بودم . بدان كه هر گاه سالار سپاه در جنگ باشد و نيازمند فرا رسيدن روزگار درنگ گردد ، در

هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 2016 ، بيت 939 « گريه چشم » آمده است . ليك در نسخ مسكو ، ج 8 ، ص 369 و بروخيم ، ج 8 ، ص 2618 « گربه چشم » آمده كه صحيح مىباشد .