تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
شب چيزهايى در خواب مىنمايم كه با آن آهستگان را پر از شتاب مىسازم . آن خواب بد را نيز من به تو نمودم تا بر سرت بد آيد . ليك من چاره‌اى بيش از آن بايد مىجستم و چون همهء نيرنگها را انجام ندادم ، اين چنين اختر بد به خود ما بازگشت و همهء رنجهاى ما با باد همراه شد . اينك اگر از تو زينهار يابم ، همانا كه دوستدار پر هنرى يافته باشى . بهرام كه چنين شنيد ، بيانديشيد و دلش پر از درد و رخسارش زرد گشت . گاهى به خود مىگفت : اين مرد در روز جنگ و آن هنگامى كه كار بر ما تنگ گردد ، به كار من خواهد آمد . گاهى هم مىگفت : آيا براستى سرانجام از اين جادوگر تيره راه چه سودى به ساوه شاه رسيد ؟ پس كسى كه از يزدان سپاسگزار است ، بايد همهء نيكويىها را از يزدان بشناسد . آنگاه بهرام بفرمود تا سر از تن آن جادوگر جدا سازند . چون او را بكشتند ، بهرام بر پاى خاست و گفت : اى داور دادگر و راستكار ، همانا كه بزرگى و پيروزى و فرّهى و بلندى و ديهيم شاهنشاهى و نژندى و شادمانى از تو است . پس خوشا دليرى كه راه تو را بجست . سپس دبير بزرگ به پيش بهرام آمد و به دو گفت : اى پهلوان سترگ ، براستى كه فريدون پهلوان و بهرام و انوشيروان نيز پهلوانى همچون تو نديدند . تو را هم شيرمردى هست و هم دانش و پند . گاهى پناه هستى و گاه گزند مىباشى . همهء مردم ايران به تو زنده هستند و همهء پهلوانان بندهء تو مىباشند . تخت بلندى از براى تو بلند گشته است و زيردستان همگى از براى تو بىگزند شده‌اند . تو هم خودت سپهبد هستى و هم سپهبد نژادى . خوشا مادرى كه فرزندى چون تو بزاد چرا كه فرّخ‌نژاد و فرّخ‌پِى هستى و از همه گونه ، شاهى با فرّ و خِرد مىباشى . آنگاه آن بزرگان و پهلوانان شاه از آن جايگاه پراكنده گشتند .