مهتران گفت : اى نامداران و جنگاوران ، همگى كمانهاى چاچى خود را به زه كنيد و كلاهخود بر سر گذاريد . سوگند به جان و سر شهريار گيتى - آن برگزيدهء بزرگان و تاج مهتران - كه هر كسى كه كمان و تير دارد ، كمان خود را به ناگزير به زه كند . سه چوبهء تير خدنگى را كه پيكانش به خون يازد ، به سنسور « 1 » آن پيلان بنشانيد و سپس گرزها را بيرون آوريد و به جنگ آن دشمنان برويد و ايشان را بكشيد . آنگاه خود بهرام سپهبد كمان را به زه كرد و كلاهخود پولادين بر سر نهاد و در پيش سپاه همچون ابر بهاران ، باران تيرى از كمان خود بباريد . سپاهيان نيز از پشت سر او بيآمدند و ديگر از آن همه پَر و پيكان تيرها ستاره هم سياه گشت . سنسور پيلان را با تير سوراخ بكردند و در و دشت از آن همه خون همچون آبگير گشت . چون پيلان چنان زخم پيكانى را بديدند ، همهء سپاهيان خود را به زير پاى آوردند و از براى آن زخمها پشت نمودند و در و دشت پيكار را رها ساختند . پس سپاهيان از پشت پيلان بيآمدند و زمين بسان درياى نيل گشت . سپاهيان به روى هم افتادند و بسيارى بمردند . ديگر بخت بد ، كامكارى ايشان را از ميان برد . در پشت آن سپاهيان رنجديده در آن رزمگاه يك بلندى خرّم بود كه ساوه شاه رزمجوى تخت زرّينى بر آن نهاده و به روى آن بنشسته بود . سپاهيان همچون كوهى از آهن ، روان بودند و سرهاى همگى پر از گَرد و روانهايشان تيره بود . در پشت ايشان ژنده پيلان مست ، آن سپاه را با دستان خود مىكوبيدند . چشمان ساوه شاه از ديدن آن شكست و گريز سپاهيانش پر از اشك شد . پس بر اسپ تازى زرد رنگى سوار گشت و ترسان از بيم گزند بتاخت . ليك بهرام همچون پيلى مست با كمندى به بازو و كمانى در دست از پس ساوه براند و به سپاهيان گفت : اى سركشان ، ببينيد كه ديگر نشان بخت بد بر ايشان بيآمد . اكنون ديگر هنگام راز و سخن نيست . پس با اين تيغهاى كهن بتازيد و بر ايشان تير باران سازيد و بكوشيد و كار سواران بكنيد . آنگاه خود بهرام از آن بلندىاى كه ساوه شاه با
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 489
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٨٩
هامش
( 1 ) - سنسور به پارسى به معناى خرطوم است .