خود را بر تن دريدند و خاك بر سر خود بريختند . سپس موبد ، سينه و ميان تهيگاه و مغز سر يزدگرد را بكاويد و همه را با كافور و مشك بيآكند و بر روشن او را با ديبا بپوشانيد و افسرى از مشك بر سرش نهاد و در گاسونهء زرّين نهاد و آن گاسونه را هم در تخت روانى از ساگ بگذاشت . و آن تاجور بدين سان به سوى پارس رفت .
چنين است رسم سراى سپنج * يكى شادمان ، ديگرى زو به رنج
در اين تيره خاك از سپهر بلند * چو آرام يا بى بترس از گزند
تو رامى و با تو جهان رام نيست * چو نان خورده باشى ، به از جام نيست
پرستيدن دين بهست از گناه * چو باشد كسى را به دين دستگاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 46
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٦