به اين نامداران نگاه كن و با مردانگى بر جان خود بخشايش آور تا هرگز چنين كارى برايت پيش نيآيد . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : براستى كه از سرزمينت هيچ بهرهاى از مردانگى نيافتهاى بجز اين كه هم در آن شهر از تموز تا زمستان ماهى مىفروشند . پيشهء تو نيز دام نهادن و جايگاهت آبگير است و مرد سرنيزه و گوپال و تير نمىباشى . بدان كه چون خورشيد از كوه سياه سر برآورَد ، جنگ با آن شاه و سپاهيانش را به تو نشان خواهم داد .
چون خورشيد از چشمهء شير سر برآورد و همهجا به سپيدى روى رومى گشت ، بهرام ناى رويين بزد و خروش برآورد . زمين به زير سُم اسپان به جوش آمد . آنگاه سپاه را بيآراست و خودش نيز با گرزى پرخاش ديده در دست بر اسپ سوار گشت .
سه هزار سوار زردهدار و كارآزموده در سوى راست سپاه جاى گرفتند و در سوى چپ نيز سه هزار سوار جنگى و مرد كينهجو بفرستاد ، در دست راست بهرام ، ايزدگشسپ بايستاد كه سوار بر اسپ از آب دريا نيز مىگذشت . در سوى چپش نيز كنداگشسپ - آن پرستندهء آذرگشسپ فرّخ - جاى گرفت . يلان سينه نيز با سپاهى كارآزموده در پشت ايشان بود . همدان گشسپ هم - كه از نعل اسپش آتش در نِى مىافكند - در دل سپاه ايستاد . با هر يك از ايشان نيز سه هزار پهلوان سوار و جنگاور و سنگدل بودند . پس ، از پيش سپاه خروشى برآمد كه : اى گرزداران زرّين كلاه ، بدانيد كه اگر شير يا پلنگ به پيش كسى در اين جنگ بيآيد و او از جنگ بگريزد ، سوگند به يزدان كه سر از تنش جدا سازم و تن بىبر او را نيز در آتش بسوزانم . در دو سوى سپاه بهرام دو راه بود كه راهى كوتاه براى گريختن بود . پس بهرام ديوارى از گِل به درازاى ده ارش در هر دو راه برآورد و خودش نيز در ميان سپاه بايستاد . آنگاه دبير بزرگ شاه به پيش آن پهلوان سپاه آمد و به دو گفت : سپاهيان ساوه شاه را هيچ اندازهاى نيست . از ميان سپاه به اين رزمگاه نگاه كن و ببين كه ما همچون موى سپيدى در يك گاو سياه هستيم . در اين جنگ ، ايران به آتش كشيده خواهد شد و همهء سرزمينمان ويران خواهد گشت . از اين همه تيغ داران توران ، خاك و دريا و كوه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 486
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٨٦