تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
گذشت كه سرت را بر فراز نيزه‌اى به نزديك آن شاه گيتى بفرستيم . ديگر آن كه از دخترت و نيز از گنج و سپاه و كشورت سخن گفتى ، بدان كه من آن هنگام از تو سپاسگزار مىشدم و تو را شاه نيكىشناس مىخواندم كه در زمانى دختر خود را به من مىدادى كه هيچ گمانى به تاج و تخت ايران نمىبردى و دخترت را به همراه خواسته از آن كاخ آراسته به نزد من مىفرستادى . در آن هنگام كسى چون من در ايران ، دوست تو بود و تو نيز با دليران ايران رزم نمىكردى . ليك اكنون كه نيزهء من به كنار گوش تو رسيد ، سرت را با دشنه از تن جدا مىسازم . آنگاه چون درگذرى ، سر و تاج و گنجت با آن دختر و رنجهايى كه برده‌اى از آن من خواهد بود . ديگر آن كه گفتى من تاج و تخت و پيل و سواران بيشمارى دارم پس بدان كه نامدارى كه در ردهء كارزار پيچان شد ، بر اين كار داستان زد كه سگ چندان در تيزى شتاب مىكند كه آب از جامش دور تر بماند . براستى كه ديوان دلت را از راه برده‌اند . اينك كه به رزمخواهى نزديك شاه ايران آمده‌اى ، از براى آن كردارهاى بدت پادافرهء ايزدى را ببينى و پيچان شوى . ديگر آن كه گفتى همهء بزرگان با تاج و افسر گيتى در برابر من كهترانند و همهء شارستانهاى گيتى از آن من است و روزگار بر اين سخنم گواه مىباشد و به سوى آن شارستانها راه كهتر و شاه گشوده است پس بدان كه اگر تو در آن شارستانها را بكوبى ، در آنها از شاهى خود هيچ بجز خارستان نيابى . ديگر آن كه مرا از مردانگى دور بنشاندى و سزاوار بخشايش بخواندى پس بدان كه چون سرنيزه‌ام را ببينى ، ديگر مرا نبخشايى و به زيردستى نيز فرمان ندهى . چون من سپاهيان را بيآرايم ، ديگر سپاه و بارگاه و ژنده پيلان و تخت و تاج تو را به چيزى نخواهم شمرد و پشيزى هم به سپاهيانت نخواهم انديشيد . تو اگر شهريار هستى ، بدان كه چون اين همه دروغ بگويى ، ديگر در گيتى فروغ نگيرى . من سه روز زمان داده‌ام . آنگاه چون در سديگر روز تاج خورشيد گيتىفروز پديدار شود ، سرت را در ميان سپاه ايران از تن جدا سازند و بر نيزه كنند و به پيش شاه ببرند . فرستاده كه ديگر بخت بارورش ، پير گشته بود ، با رخسارى به زردى زرير به نزد