تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
ساوه شاه بازگشت و پيام بهرام را بداد . چون ساوه شاه آن پيام را بشنيد ، رويش سياه گشت . ليك فعفور به دو گفت : اين لابه از براى چيست ؟ آنگاه به دهليز سراپرده آمد و بفرمود تا سنج و دراى هندى را با ژنده پيلان و كوس بيآورند و آسمان را از آن همه هياهو به رنگ آبنوس سازند . چون فغفور نامور آمادهء جنگ شد ، ساوه شاه گردنفراز پر از انديشه گشت و سخت از جنگ با بهرام بترسيد و آن برگ شاداب درخت بپژمرد . پس به فرزند گفت : اى برگزيدهء سپاه ، تا بامداد فردا جنگ مكن . بدين سان آن دو سپاه به جاى خود بازگشتند و نگاهبانى از سراپرده بيرون شد . از هر دو سوى آتش برافروختند و گيتى از اين راز پر از گفتگوى گشت . خواب ديدن بهرام چوبينه و سپاه آراستن چون بهرام در سراپرده تنها شد ، كسى را بفرستاد و ايرانيان را بخواند . آنگاه تا شب فرا رسيد و همه‌جا سياه گشت ، در بارهء جنگ با سپاهيانش به سگالش بنشست . شب تركان و ايرانيان بخفتند و گيتى براى گيتىجوى رايگان گشت . چون بهرام جنگاور در سراپرده‌اش به خواب رفت ، سراسر شب دلش با درد همراه بود . بهرام شير در خواب ديد كه تركان در جنگ با او دلير گشتند و همهء سپاهش شكست خوردند و راه درگاه شاه ايران نيز بر او بسته شد . پيوسته از آن پهلوانان زينهار مىخواست و پياده مانده بود و هيچ يارى نداشت . چون از خواب بيدار شد ، اندوهگين گشت و سر پر هنرش پر از انديشه شد . آن شب تيره با درد و اندوه همراه گشت . ليك آن خواب را به هيچ‌كس نگفت . در همان هنگام خرّاد برزين كه از ساوه شاه بگريخته بود ، از راه برسيد و به بهرام گفت : از چه چيز اين چنين سخت بىترس هستى ؟ به اين دام اهريمنى نگاه كن و جان ايرانيان را بر باد مده . با دادگرى