نزد ساوه شاه آمد و آنچه را كه ديده و شنيده بود ، براى او بگفت . سر شاه تركان از آن كينه بردميد و بفرمود تا كوس را به بيرون ببرند و پيلان سرافراز را به دشت بيآورند .
پس همهء كشور از گَرد سُم اسپان سياه گشت و خروش نفير برخاست . از سوى ديگر ، چون بهرام بشنيد كه چنان سپاهى آمده كه در و دشت يك سره زرد و سرخ و سياه گشته است ، به سپاهيان بفرمود تا بر اسپ سوار گردند و خودش نيز با گرزى در دست و زرهى بر تن بيآمد . در پشت ايشان شارستان هرات بود و در پيش رويشان سپاهى تيغ زن . پس بهرام سوى راست و چپ آن سپاه يكدل و يك تنه را بيآراست .
گويى همهء گيتى پر از جوشن گشته بود و ستارگان از نوك سرنيزهها روشنايى مىيافتند . ساوه شاه از آن رزمگاه به آرايش و ساز و برگ آن سپاه بنگريست . هرات را در پشت سر بهرام ديد و همهء جاى خود را تنگ و ناكام يافت . پس به سواران و كارآزمودگان و اندوهگساران خويش گفت : مرد فريبندهاى از آن انجمن مهتران پارسى به پيش من آمد و اينجا بود تا اين كه اين سپاهيان بيآمدند و شارستان هرات را بگرفتند و جاى ما خارستان گشت . آنگاه ساوه شاه در آن جاى تنگ ردهء سپاهيان را بركشيد . آسمان ، نيلگون و زمين ، ناپديد شد . در سوى راست سپاه چهل هزار سوار ژوپين زن و نيزهدار بودند . در سوى چپ هم چهل هزار سپاهى نيزهگذار يا دشنهگذار جاى داشتند . چهل هزار مرد دلير را نيز در پشت سپاه بايستانيد . ليك بسيارى از سپاهيان بيكار بودند و در آن جاى تنگ گرفتار گشته بودند . چون ديوارى از پيلان را در پيش سپاه فراز آوردند و راه را ببستند ، دل ساوه شاه در پشت آنها اندوهگين گشت و با خود انديشيد كه آن جايگاه سپاه تنگ خواهد بود . گويى بخت او مىگفت كه تخت شاهى او بيكار خواهد شد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 481
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٨١