پس باشد كه به هنگام برگشتن در پيش راهت چاه و در پس راه ، باد باشد و باران نيز همراهت گردد . براستى كه هيچ چيزى بجز بخت بد نبود كه تو را به اينجا آورد و خواست تا بر سرت بد آيد . فرستاده با شنيدن اين سخن همچون باد بازگشت و پيام بهرام را به ساوه شاه بداد . چون ساوه شاه پيام او را بشنيد ، از آن شيردل رزمخواه برآشفته گشت و به فرستاده گفت : برو و به نزد آن ديومرد بازگرد و برايش پيام ببر كه : همانا در جنگ با تو مرا هيچ نامى نخواهد بود و از كشتنت نيز شادكامى نخواهم يافت . پس چون شاه تو نيز در پيش من كهتر است ، براى تو هم كهترى كردن از هر كارى بهتر است . ولى اگر از من زينهار بخواهى ، در ميان اين انجمن ، تو را از همه سرافرازتر خواهم ساخت و خواستهء فراوانى از من بيابى و همهء سپاهيانت هم آراسته خواهند شد . بدان كه مردانگى را با گفتار بىسود و ديوانگى نمىجويند . فرستادهء گردنفراز كه چنين شنيد ، به نزديك بهرام بازگشت و آن پيام گزاينده را بگفت . چون بهرام آن پيام را بشنيد ، به آن مرد گفت : نبايد اين پاسخ را از مهتر خود نهان سازى . او را بگوى كه اگر من تا اين اندازه كهتر هستم كه از اين كهترى ننگ بر سرم مىآيد ، از براى همين بوده كه چون شاهنشاهِ با سپاه من جنگ با تو را براى خود ننگ مىدانست ، به تندى به جنگ با تو نيآمد و من چون كهتر و ناچيز بودم ، اين سپاهيان را براندم تا دودمان ساوه شاه را ويران سازم و سر او را از تن جدا كنم و به نزد شاه ايران بفرستم . چرا كه سر او ارزش آن را ندارد كه بر نيزه سازم . براستى كه اين كه من با اين كهترى و ناچيزى آهنگ تو بكنم ، بايد براى تو ننگى باشد . مرا هرگز بجز در روز نبرد نخواهى ديد . در آن هنگام درفشى لاژوردين در پشت من خواهد بود كه چون آن اژدهاى درفش را ببينى ، مرگ تو فرا خواهد رسيد و سر و كلاهخود تو همچون نيام سرنيزهء من خواهد بود « 1 » . چون فرستادهء ساوه شاه آن گفتارهاى درشت بهرام را بشنيد ، به دو پشت كرد و به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 480
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٨٠
هامش
( 1 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 109 .