چون خرّاد برزين به سوى سراپردهء خود برفت و شب تيره از كوه سر برآورد ، آمادهء گريز گشت تا گزندى به دو نرسد . آن هنگام كه شب تيرهتر شد ، ساوه شاه به فغفور « 1 » خردمند و جوان بفرمود تا با سپاهيانش از پيش پدر به نزد آن پهلوان برود . چون فغفور - فرزند شاه - به نزديك سپاه ايران رسيد ، سوارى را بفرستاد تا برود و بپرسد كه اين جنگ جويان چه كسانى هستند و از آن تاختن آهنگ چه دارند ؟ پس سوارى از سوى تركان به شتاب همچون گَرد بيآمد و خروشيد كه : اى مردان نامدار ، برگوييد كه سپهبد و سالار و نامبردار شما در رزم كيست ، زيرا فغفور - آن چشم و دل ساوه شاه - مىخواهد او را بىسپاهيانش ببيند . پس يكى از رزمجويان سپاه بهرام چوبينه به پيش او آمد و آنچه را شنيده بود ، به دو بگفت . بهرام سپهبد كه درفش لرزانى بر فراز سرش بود ، از سراپرده بيرون شد . فغفور چين كه او را بديد ، سوار بر آن اسپ زرد رنگ جهنده شتابان به نزد او بتاخت و از او پرسيد كه : آيا از كجا به اينجا راندهاى و اكنون چرا در اينجا ماندهاى ؟ شنيدهام كه آزرده گشتهاى و خونى بريختهاى و از آن رو از پارس بگريختهاى . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : هرگز مباد كه من به شاه ايران كينه بورزم . بدان كه من به همراه سپاهيانم از بغداد به فرمان شاه و براى رزم به اينجا آمدهام . چون از آمدن سپاه ساوه شاه به آن بارگاه شاهى هرمزد آگهى رسيد ، او به من گفت : برو و با گرز و سرنيزه و شمشير و تير راه را بر ايشان بگير . فغفور با شنيدن اين سخن ، زود به پيش پدر برگشت و آنچه بود ، به دو بگفت . ساوه شاه كه چنين شنيد ، ديگر به آن فرستاده بدگمان گشت و بىدرنگ به جستجوى او برآمد . ليك كسى گفت : بدان كه خرّاد برزين كه پيوسته از آمدن خون مىگريست ، از اينجا بگريخت . ساوه شاه با شنيدن اين سخن به پسر خود گفت : آيا اين مرد بدگمان چگونه توانست از اينجا بگريزد ؟ چرا در اين شب تيره و با اين سپاهيان بيشمار ، نگاهبانان سپاه خوار گشتند ؟ « 2 »
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 478
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٧٨
هامش
( 1 ) - مراد از فغفور در اينجا نام يكى از پسران ساوه شاه است .
( 2 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 109 .