و بىدرنگ زين و لگام را برداشت و خودش با شادى به نزديك آن اسپ رفت . ناگهان آن اسپ سپيد چنان برجاى خود رام شد كه هيچ از جاى نجنبيد . لگام را از شاه بگرفت و به هنگام زين نهادن نيز رام بود . چون شاه زين را بر آن نهاد و دوال زين را هم بكشيد ، باز آن نهنگ از جاى خود نجنبيد . پس يزدگرد به پشت او رفت تا دُمش را نيز ببندد كه ناگاه آن اسپ كه سُمهايش بسان سنگ بود ، خروشان گشت و بغرّيد و با دو پايش چنان لگدى بر سر يزدگرد بزد كه ديگر آن سر و افسرش بر خاك آمد . ز خاك آمد و خاك شد يزدگرد * چه جويى تو زين بر شده هفت گرد چو از گردش او نيابى رها * پرستيدن او نيارد بها به يزدان گراى و به دو كن پناه * خداوند خورشيد و گردنده ماه چون يزدگرد بدين گونه كشته شد ، آن اسپ آبى شتابان همچون گَرد به آن چشمهء لاژوردين آمد و به درون آب رفت و ديگر تنش ناپديد گشت . براستى كه هرگز كسى چنين شگفتىاى در گيتى نديده است . ناگاه از ميان سپاه خروشى همچون كوس برآمد كه : اى شاه ، اين مرگ تو بود كه تو را به توس آورد « 1 » . پس همگى جامههاى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 45
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥
هامش
( 1 ) - مجمل التواريخ و القصص ، ص 69 - 68 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 112 - 111 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 74 گرديزى ، زين الأخبار ، ص 75 . برخى روايت كشته شدن يزدگرد را به گونهاى ديگر آوردهاند و معتقدند كه يزدگرد در قصرش در ناحيهء گرگان بود كه به او خبر دادند كه اسب بىمانندى به نزديك درب قصر آمده و به هر زبانى سخن مىگويد و نمىگذارد كه هيچكس به آن نزديك شود . يزدگرد كه چنين شنيد به درب سراى خود رفت و آن اسب لگدى بر قلب يا سر او زد و او را كشت و ديگر كسى اسب را نديد و ندانست كه چه شد . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 609 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 316 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 922 - 921 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 515 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 141 - 140 . به هر حال مىتوان ردپايى از دخالت بزرگان را در قتل يزدگرد مشاهده كرد . چنان كه طبرى پيش از آغاز مبحث كشته شدن يزدگرد مىنويسد : « چون سران و بزرگان ديدند كه جور وى پيوسته فزونتر مىشود ، فراهم شدند و از ستم وى شكايت به خدا بردند و بناليدند و بگريستند كه زودتر از او رهاييشان دهد . » همان ، همان صفحه . و بلعمى مىنويسد : « در آن هنگام كه يزدگرد بدين نحو كشته شد : « گفتند كه اين [ اسب ] فريشته بود ، خداى تعالى بفرستادش تا ما را ازو برهاند . » همان ، همان صفحات .
ذكر چند نكته در مورد يزدگرد اول ضرورى است : الف - در زمان يزدگرد اول ، روابط ايران و روم بسيار صميمانه بود ، چنان كه آركاديوس - امپراطور روم شرقى - در هنگام مرگش پسر خود - تئودوزيوس - را كه كودكى خردسال بود ، به يزدگرد سپرد . يزدگرد حمايت او را به عهده گرفت و دانشمندى را به قسطنطنيه فرستاد تا تئودوزيوس را تربيت كند . پس از مدتى هيأتى از طرف دولت روم شرقى به رياست ماروتا اسقف مايفرقط ( ميافارقين ) به دربار يزدگرد فرستاده شد كه جلوس تئودوزيوس را به يزدگرد ابلاغ كند . چنان كه گويند اسقف نامبرده يزدگرد را از مرضى شفا داد و همچنين به سبب سيماى موقرش در نظر شاهنشاه مطبوع افتاد و يزدگرد فرمان داد كليساهايى را كه خراب كرده بودند ، از نو بسازند و زندانيان عيسوى را آزاد سازند . كشيشان مسيحى نيز به هر جايى كه بخواهند سفر كنند و در تبليغ آزاد باشند ( 409 م . ) . بعلاوه ماروتا به يزدگرد قبولانيد كه يك مجمع دينى را در سلوكيه تشكيل دهد . در اين مجمع كه در سال 410 م . تحت رياست اسقف سلوكيه و تيسفون و ماروتا منعقد شد ، به امر يزدگرد ، خسرو يزدگرد بزرگفرمذار ( صدر اعظم ) و مهرشاپور ارگبذ به عيسويان اطمينان دادند كه در پيروى و تبليغ كيش خود آزادند و گفتند هر كس از اوامر جاثليق اسحق و ماروتا سرپيچى كند ، به كيفر خواهد رسيد . يزدگرد چنان به نيكى با مسيحيان رفتار كرد كه ايشان او را شاه مسيحى خواندند . ليك عاقبت يزدگرد بر اثر جسارت مسيحيان نظر خود را نسبت به آنان تغيير داد و بناى سختگيرى و تنبيه آنان را گذاشت . مثلاً در شهر هرمزد اردشير خوزستان يك نفر كشيش عيسوى بنام حَشو جرأت كرد آتشكدهاى را كه در نزديكى كليساى عيسويان بود ، ويران سازد . و چون اين كار به تحريك عبدا - اسقف معروف - صورت گرفته بود ، شاه شخصاً آنان را محاكمه كرد و به عبدا فرمان داد كه آتشكدهء ويران شده را از نو بنا كند . ولى چون او امتناع كرد ، محكوم به اعدام شد . مشكور ، ايران در عهد باستان ، ص 413 - 411 . ب - به نظر مىرسد كه يزدگرد با خطر تهاجم به مرزهاى شرقى مواجه بوده است چرا كه نيرويى را در شهر كومش ( قومس ) قرار داد تا از آن ناحيه در برابر تازش قوم چول حفاظت كنند . ر . ك . رساله شهرهاى ايران ، بند 18 در متون پهلوى ، ص 65 . ج - مهرنرسه ( مهرنرسى ) وزير معروف و خردمند يزدگرد اول بود . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 608 . د - در كتاب صور ملوك بنى ساسان تصوير يزدگرد اول بدين گونه بوده : پيراهن سرخ ، شلوار و تاجى آسمانى رنگ ، ايستاده با نيزهاى در دست . اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 52 . ه - بناى شهر همدان منسوب به يزدگرد اول است . رساله شهرهاى ايران ، بند 26 در متون پهلوى ، ص 66 .