سخن ، با درد و اندوه يار گشت . آن سخن برايش از مرگ نيز بدتر بود و بپژمرد و ديگر آن برگ سبز ، تيره گشت . هرمزدشاه فرستادهء جوانى را از درگاه بخواست و او را تازان به پيش بهرام پهلوان بفرستاد و به دو گفت : برو و به بهرام سپهبد بگوى كه : امشب از اينجايى كه هستى ، پيشتر مرو و پگاه به پيش من بازگرد تا اينجا را از بيگانگان تهى سازم و سخنان پند آميز و سودمندى را كه به يادم آمده ، به تو بگويم . چون فرستادهء جوان به پيش بهرام پهلوان بيآمد ، هر آنچه را شنيده بود ، به دو بگفت : بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شاه خردمند ، بدان كه هرگز از سپاهيان نخواهند كه از راه بازگردند . چرا كه بازگشتن از راه ، مُرغوا « 1 » باشد و دشمن بدسگال نيز از اين كار نيرومند شود . پس چون پيروز شوم ، به نزدت مىآيم تا كشور و سپاهيانت درخشان شوند « 2 » . فرستاده با شنيدن اين سخن به نزد شاه آمد و هرچه از بهرام نيكخواه شنيده بود ، براى او بگفت . شاه از شنيدن گفتار او خشنود گشت و ديگر همهء آن رنجهاى مرد پوينده بىسود شد . از سوى ديگر ، بهرام سپهبد پگاه سپاهيان خود را براند و پيوسته بر ايشان نام يزدان بخواند . اين چنين تا كشور خوزيان « 3 » برفت و از سپاهيانش به هيچكس آزارى نرسيد . در آنجا زنى جوالى پر از كاه را به ميان سپاهيان برد . يكى از سواران بيآمد و آن جوال را بخريد ، ليك بهاى آن را نداد و برفت . زن ، خروشان به پيش بهرام آمد و به دو گفت : بدان كه من اندكى كاه نهان دارم . يك جوال از آن را به پيش سپاه تو آوردم . ولى اكنون يكى از سواران كه كلاهى از آهن بر سر دارد ، آن را از من بگرفت . با شنيدن اين سخن ، بىدرنگ به جستجوى آن مرد برآمدند و او را به پيش بهرام سپهبد كشانيدند . بهرام پهلوان به آن مرد گفت : تو اين كار را بسيار ناچيز شمرده بودى . پس
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 475
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٧٥
هامش
( 1 ) - مُرغوا به پارسى به معناى فال بد است .
( 2 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 205 تجارب الامم في أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 324 - 323 .
( 3 ) - خوزستان .