تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣

ديگرى هستى « 1 » . پيروز و شاهدوست باشى . بهرام پهلوان كه چنين شنيد ، بر او آفرين كرد و گفت : پيروز و روشن روان باشى . آنگاه بهرام سپهبد كه درفش تهمتن را در دست داشت ، با شادى به نشستنگاه خود رفت و پهلوانان شاه نيز پراكنده گشتند . رفتن بهرام چوبينه به جنگ ساوه شاه چون سپيده از كوه سر بر زد و سپر درخشان خورشيد از دور پديدار گشت ، بهرام سپهبد به ايوان شاه آمد و در پيش سپاهيان بر روى خاك بغلتيد و گفت : همانا كه من ديگر بىبهانه شدم و با فرّ تو بود كه تاج روزگار گشتم . اكنون از شهريار آرزويى دارم كه يكى از استواران را به همراه من بفرستد تا هر كسى كه در نبرد سر دشمنى را بر خاك آورَد ، آن استوار نام او را در نامه‌اى بنويسد و آن سپاهى اين گونه در گيتى كامروا گردد . هرمزد كه چنين شنيد ، گفت : مهران پير ، بزرگ و گوينده و يادگير است . پس شاه به مهران بفرمود تا با سپهبد برود و از ايوان به سوى جنگ بشتابد . بدين سان سپاه پهلوان و خردمند و دلير ايران به سپهبدى بهرام سرافراز كه همچون نرّه شيرى در پيش سپاه روان بود ، از تيسفون برفت . چون بهرام برفت ، شاه گيتى بازگشت و با موبد خويش به رازگويى بنشست و گفت : همانا كه مرد به روز نبرد ، شاد و خندان مىگردد . اينك مىگويى كه از اين پس چه خواهد شد ؟ موبد به دو گفت : جاويد باشى ، زيرا براستى سزاوار زندگانى جاويد هستى . بدان كه اين پهلوان با اين برز و بالا و گفتار تيز و روان روشن ، بىگمان شاد و پيروزگر خواهد شد و اين گيتى را كه بىبر شده است ، به بار خواهد آورد . ليك مىترسم كه او نيز سرانجام از شاه پروردگار خود سر بپيچد . چرا كه پيوسته در سخنانش دليرى بسيار مىنمود و در گفتارش با شاه ، همچون شير سخن مىراند « 2 » . هرمزد كه چنين شنيد ،

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 366 .
( 2 ) - دينورى در روايتى ديگرگونه مىنويسد : « موبذان موبذ به هرمزد گفت : بهرام ، شايستهء پيروزى است ، جز اين كه كنار ابرويش دلالت دارد كه شكافى در پادشاهى تو پديد آورَد . كاهن هرمزد همچنين گفت . » الأخبار الطوال ، ص 205 .