اسپ - است كه تو بردع « 1 » و اردبيل را به دو دادى و او مرزبان با كوس و پيل آنجا گشت « 2 » . شاه كه چنين شنيد ، فرستادهاى را سوار بر اسپى تكاور به سوى بهرام فرستاد تا از اردبيل به تنهايى و بىكوس و سپاهيانش به سوى بارگاه بيآيد و در راه ، سر نيز نخاراند . چون فرستاده به پيش بهرام رسيد ، او را مژده داد و سخنان مهران را برايش ياد كرد . آمدن بهرام چوبينه به نزديك هرمزدشاه بهرام چوبينه شتابان از بردع براند و هيچيك از پهلوانان سپاه را با خود همراه نساخت . چون به نزديك شاه رسيد ، هرمزدشاه بفرمود تا بار دادند . بهرام كه روى شاهنشاه را بديد ، بر آن نامدار آفرين بكرد . شاه چندى به دو نگاه كرد . هيچ گمانى بجز نيكى به دو نداشت . چون نشانههايى را كه مهران ستاد گفته بود ، در او بديد ، بخنديد و گشادهروى گشت . سپس از او بپرسيد و او را بنواخت و جايگاه نامورى برايش بساخت . چون آن شب تيره چادر مشكبوى خود را بيانداخت و خورشيد روى خود را بنمود و روز فرا رسيد ، بهرام مرزبان به نزد شاه رفت . همهء گرانمايگان راه بگشودند . شاه ، بهرام را به پيش خواند و او را برتر از همهء نامداران بر روى تخت بنشاند . سپس از او پرسيد : آيا من با ساوه شاه آشتى كنم يا سپاهى را به جنگش بفرستم ؟ بهرام جنگجوى به دو گفت : بدان كه هيچ راهى براى آشتى با ساوه شاه نيست . اگر او آهنگ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 468
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٦٨
هامش
( 1 ) - ر . ك . ج 4 از كتاب حاضر ، ص 175 .
( 2 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 108 تجارب الامم في أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 322 . مسعودى در روايتى متفاوت خود بهرام چوبينه را بجاى پدرش ، مرزبان رى دانسته است . مروج الذهب ، ج 1 ، ص 266 .