كنجى « 1 » با زند و اوستا بنشسته است . در اين روزگاران به نزد او رفتم و يك شبانروز در كنار او بودم و با او از ساوه شاه و آن همه پيلان جنگى و سپاهيان سخن راندم . پدرم كه چنين شنيد ، گفت : اينك سخن از آن گفتهء روزگاران كهن به ميان آمد . من با شنيدن اين سخن از مهران ستاد پير پرسيدم كه : آيا از آن روزگاران چه در ياد دارى ؟ او گفت : اگر شاه گيتى اين سخن را از من بپرسد ، به او بازخواهم گفت . شاهنشاه كه چنين شنيد ، به نامدارى بفرمود تا شتابان به نزد او برود . پس برفتند و آن پير را زود برداشتند و درون تخت روانى بگذاشتند . چون آن مرد كهن سال با دلى پر از دانش و سرى پر از سخن به پيش شاه آمد ، هرمزد از مهران ستاد پرسيد : آيا تو از اين كار ما چه چيزى به ياد دارى ؟ مرد پير به دو گفت : اى شاه گوينده و يادگير ، در آن هنگام كه خاقان ، مادرت را از چين به ايران زمين فرستاد ، اين من بودم كهپيش رو سد و شست مرد از دليران نو گشتم و به خواستگارى مادرت برفتم . پدرت - آن شاهنشاه دانا و راست - از خاقان ، كنيززاده نخواست و به من گفت : هيچ دخترى را بجز دختر خاقان مخواه چرا كه كنيز زيبندهء همسرى شاه نيست . ما نيز به نزديك خاقان چين برفتيم و به شاهى بر او آفرين بخوانديم . خاقان را در نهان ، پنج دختر خوب و زيبندهء تخت شاهان بود كه راه رفتنشان همچون تذرو و چهرهشان بسان بهار بود و سراسر پر از رنگ و بوى و نگار بودند . شاه مرا به شبستان بفرستاد و من به آن پيشگاه نامور برفتم . در آنجا رخسار آن دختران را بيآراستند و سر زلفانشان را با گُل بپيراستند . تنها مادرت بود كه بر سرش افسر نبود و هيچ دستبند و گردنبند و گوهرى نداشت . بىهيچ سخنى نشسته و سر را به زير افكنده و از شرم ، آستين جامهء خود را بر روى رخسار گرفته بود . پس انديشهء روشنم مرا به اين رهنمون گشت كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 465
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٦٥
هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1991 ، بيت 353 آمده :
به گنجى نشستست با زند و است * از امّيد گيتى شده پير و سست
ليك در نسخ بروخيم ، ج 8 ، ص 258 و مسكو ، ج 8 ، ص 335 بجاى « گنجى » ، « كنجى » آمده كه صحيح است .