هرمزد بود ، گفت : اى شاه دانا و دانشپذير ، بدان كه اگر سپاهيان خزر به جنگ ما بيآيند ، ما نيز با روميان سازش مىكنيم و از بُن پايهء تازيان را برمىكَنيم . اينك ساوه شاه به تو نزديكتر گشته و كار ما از براى او تاريك تر است و همهء رنج ما از راه خراسان است كه سپاه و گنج ما را ويران مىكنند . پس چون تركان از جيحون به جنگ آمدهاند ، ديگر نبايد در اين كار درنگ كرد . شاه راهجوى كه چنين شنيد ، به موبد گفت : اكنون بايد با ساوه شاه چه كنيم ؟ موبد گفت : سپاهى فراهم آور . زيرا كه شاه ، با سپاهيان است كه سرافراز مىگردد . مهتر ديوان لشگر را به پيش خود بخوان تا شمار مردمان كارآمد را برايت بيآورد .
پس مهتر ديوان لشگر با كراسهاى كه جيرهء سپاهيان در آن نوشته مىشد ، به پيش شاه آمد و شمار سپاهيان را براى او بيآورد . شمار سپاهيان سد هزار بود كه بسيارى نيز پياده بودند . موبد كه چنين ديد ، به شاه گفت : اينك با اين سپاهيان ، سزاوار باشد كه بر ساوه شاه بشوريم . باشد كه تو نيز مردمى و راستى بجويى و كژّى و كاستى را به دور افكنى و چنان كه از شهرياران سزاوار است ، سر كهتران را از بد برهانى . تو خودت آن داستان بزرگ را شنيدهاى كه ارجاسپ - آن گرگ پير و پر زيان به همراه آن سواران چين از براى كيش به گشتاسپ و لهراسپ چه بديهايى كرد و چه دردى بر مردم شهر بلخ بيآمد كه زندگانى بر ايشان تلخ گشت . اين چنين تا گاه اسفنديار ، همواره كارزار بكرد . اينك اگر شاه زمين پند مرا نشنود ، از تركان چين رنج بسيارى خواهد ديد . با اين همه اگر چه ساليان زندگانى من از شاه بيشتر است ، ليك انديشهام ازو برتر نيست . شهريار ايران كه چنين شنيد ، به موبد گفت : قيصر از ما كارزار نمىجويد . اينك من همان شهرهايى را كه [ انوشيروان ] شاه از او بگرفت ، به دو مىسپارم تا از اين راه بازگردد . پس هرمزد فرستادهء پهلوان و دبير و خردمند و دانا و يادگيرى بجست و براى قيصر چنين پيام فرستاد كه : من هيچ جايى از سرزمين روم را نمىخواهم . همهء آن سرزمين از آن تو باد . پس تو نيز چون بخواهى كه مهتر و بهروز باشى ، پاى در ايران زمين مگذار .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 463
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٦٣