تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨

ز خوى بد آيد همه بتّرى * نگر تا سوى خوى بد ننگرى برگشتن هرمزد از بيداد به دادگسترى از آن پس ديگر هرگز زندگانى هرمزد خوش نبود و انديشه بر دلش نيش مىزد . هرمزد سه ماه از سال را - كه شبهاى سياه كوتاه بود - در شهر استخر مىگذرانيد . زيرا شهرى خنك و با هوايى روشن بود و گذشتن از آنجا روا نبود . سه ماه پاييز نيز در اصفهان - كه هوايى خوش داشت و جايگاه بزرگان بود - بسر مىبرد . زمستان نيز جايگاه او و سپاهيان و موبد رهنمونش در تيسفون بود . بهاران را هم در دشت اروند « 1 » مىگذرانيد . دل هرمزد شب و روز از براى آن نوشته پر از هراس « 2 » بود و سه پاس از شب را به نيايش مىگذرانيد . از آن پس ديگر نه خون ريخت و نه بيداد كرد و نه هرگز روانش از بدى ياد كرد . هر روز چون چادر لاژوردين شب پنهان مىگشت و ياكند زرد خورشيد از كوه سر برمىآورد ، جارچى مىخروشيد كه : اى نامداران با فرّ و هوش ، بدانيد كه اگر كشتزارى در زير پا كوبيده شود ، كشاورز از آن آشفته خواهد شد . و يا اگر اسپى در

هامش
( 1 ) - دشتى در نزديكى اروند رود است . شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشه جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده اروند دشت .
( 2 ) ثعالبى نيز در توصيف حالات هرمزد پس از آگاه شدن از سرنوشتش مىنويسد : « از آن پس خوان شادى را برچيد . چه نه خواب گوارايى داشت و نه روز روشنى . » تاريخ غررالسير ، ص 364 .