گفت : در گنجهاى كهن ما جستجو كن و تبنگوى « 1 » سادهاى كه مُهرى به نام انوشيروان - كه روانش جاويد باد - بر آن نهاده شده است را بياب و هم اكنون در اين شب تيره به پيش من بيآور و اين كار را زود به انجام برسان . گنجور كه چنين شنيد ، بشتافت و آن تبنگو را بجست و با همان مُهر به پيش هرمزد بيآورد . شاه در آن تبنگو را بگشود و بسيار از انوشيروان ياد بكرد . در آن تبنگو پيرايهدانى ديد كه بر آن مُهرى نهاده شده بود . پس شتاب كرد و آن نامهء پرنيانى را بيرون كشيد . در آن نامه خود انوشيروان بر روى پرنيان نوشته بود كه : هرمزد تا دوازده سال شهريارى بىهمتا خواهد بود . ليك از آن پس گيتى پر از آشوب خواهد گشت و نام و آوازهء او نهان خواهد شد . از هر سو دشمنان پديدار مىگردند و يك دشمن بدنژاد نيز همچون اهريمن براى او آشكار مىشود . در هر سو سپاهيان پراكنده مىگردند و دشمن هرمزد او را از تخت به زير خواهد آورد . آن بدكنش دو چشم هرمزد را داغ مىكند و پس از آن او را مىكشند . چون هرمزد آن نامه را كه خود پدرش به نوشته بود ، بديد ، هراسان گشت و آن پرنيان را پاره بكرد . چشمانش پر از خون و رخسارش زرد شد و به بهرام آذرمهان گفت : اى مرد ناراستكار ، در اين نوشته جوياى چه چيزى بودى ؟ مىخواهى سر مرا بربايى ؟ بهرام به دو بگفت : اى تُرك زاده ، اين كردم تا تو از براى خون ريختن شاد نباشى . تو كه خسرو تاج را بر سرت نهاد ، نژاد از خاقان دارى ، نه از كِي كواذ . هرمزد ديگر بدانست كه او دست به خون مىيازد . پس چون آن سخنان ناكام را بشنيد ، بهرام را به زندان بفرستاد . در شب ديگر آن هنگام كه ماه سر از كوه برآورد ، دژخيم ، بهرام آذرمهان را در زندان تباه ساخت « 2 » . ديگر از آن پس هيچ خردمند و راهنماى و موبدى بر درگاه هرمزد نمانْد « 3 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 457
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٧
هامش
( 1 ) - تبنگ يا تبنگو به پارسى به معناى صندوق است .
( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 364 - 363 .
( 3 ) - هرمزد پس از رسيدن به قدرت در صدد كاهش اعمال نفوذ بزرگان و موبدان در كار سلطنت برآمد و نيز از برخى تعديات و اجحافات ايشان نسبت به مردم جلوگيرى كرد . در همين راستا بود كه اموال بسيارى از نجبا را مصادره كرد و به روايتهاى مختلف ، 1000 ، 000 13 يا 600 13 تن از ايشان را بكشت و بسيارى را نيز زندانى ساخت . از همين رو بود كه رعايا و مردم زيردست و ناتوان ازو خشنود گشتند و بزرگان به دشمنى با او برخاستند . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 725 - 724 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1073 - 1072 تجارب الامم في أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 319 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 265 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 187 گرديزى ، زين الأخبار ، ص 89 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 98 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 120 مجمل التواريخ و القصص ، ص 96 76 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 363 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 106 .