تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤

كشتن هرمزد سيماه برزين و بهرام آذرمهان را چون كار موبد با آن زارى بسر آمد ، همهء كشور از آن درد ، زير و زبر گشت . ليك آن شاه خونريز و ناسازگار هيچ از روزگار بد ياد نكرد و كمر را به سختى از براى خون ريختن ببست و اين بار به بهرام آذرمهان دست يازيد . چون شب تيره‌تر شد ، او را بخواند و در پيش خود بر روى زانو بنشاند و به دو گفت : اگر مىخواهى كه از من هيچ زشتى و بدخويى نبينى و زينهار بيابى ، آنگاه كه روز فرا رسد و خورشيد بر آسمان روشن گردد و سر كوه همچون پشت جوشن شود ، تو به همراه نامداران ايران به اينجا بيا و در پيش تخت من بايست . آنگاه من از تو در بارهء سيماه برزين مىپرسم . پس چون مرا پاسخ دادى ديگر دلت را بد مكن . از تو مىپرسم كه آيا اين دوست تو - سيماه برزين - چه كسى است ؟ آيا بد است يا ايزدپرست مىباشد ؟ تو در پاسخم بگوى كه او بدتن و بدانديش و از نژاد اهريمن است . پس از آن هرچه از من مىخواهى از ريدك و مُهر و تخت و كلاه بخواه . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : چنين كنم و بر آن بدى كه گفتى سدها بدى بيافزايم . بدين سان بهرام آهنگ آن كرد تا چاره‌اى بسازد و پيراهن مِهرى را كه به سيماه برزين - آن چراغ گيتى و برگزيدهء پدرش و از نژاد بزرگان - داشت ، از تن بيرون كند . از راستى سر بپيچيد و به سوى چاره‌گرى بشتافت و بدين گونه گليم سياه‌بختى خود را ببافت . چون خورشيد از بخش دو پيكر « 1 » سر برون آورد و چادر پيلسته‌گون روز پديدار گشت ، هرمزد شاه بر تخت پيلسته بنشست و آن تاج باارزش را بيآويختند . پس

هامش
( 1 ) - بخش دو پيكر به پارسى به معناى برج جوزاء است .