در كنار خود بپروراندم . اكنون مرا از براى آن رنجها ، چنين بندى به پاداش آمده است و پس از بند نيز بيم گزند دارم . ليك بدان كه در روز رستاخيز اين دل بىگناه خود را كه از شهريار پر از اندوه شده ، به يزدان مىنمايانم . پس روا باشد كه بر بىگناه بخشايش آورى ، چرا كه بخشايش از زينتهاى پادشاهان بشمار مىرود . چون موبد به سوى خانهء خود رفت ، بىدرنگ مردى از كارآگاهان به پيش هرمزد رفت و هر آنچه شنيده بود ، به دو بگفت . پس دل شاه با انديشهء بد يار گشت و بر ايزدگشسپ تند شد و كسى را به زندان فرستاد و او را بكشت . چون سخنان آن موبد را بشنيد ، هيچ بر او آشكار نكرد و در انديشهء كشتن زردشت به چاره انديشى پرداخت . سرانجام به آشپز خود بفرمود تا نهانى زهرى را با خوراك بيآميخت . چون موبد به هنگام بار به پيش او آمد تا از آن شهريار نامور بپرسد ، شاه به دو گفت : امروز از اينجا مرو ، زيرا آشپز تازهاى يافتهايم . موبد كه بنشست ، خوان را بنهادند . رنگ از رخسار موبد پريد . دانست كه آن خوان ، مرگ اوست و راستى تنها در گمان او مىباشد . آشپزان خوراكها را ببردند و شاه از همهء آنها بخورد . چون آن كاسهء زهر را پيش آوردند ، موبد بدان نگاه كرد و دل پاكش بىهيچ گمانى بدانست كه در آن كاسهرود ، زهر است . هرمزد كه به آن كاسهء زهر نگاه كرد ، خاموش بماند و آنسان كه شاهان ، كسى را نوازش مىكنند و بندگان نيز با ديدن اين كار به آن مىنازند ، دست گرامى را به آن كاسهرود برد و مغز استخوانى را از آن برداشت و به موبد گفت : اى پاك مغز ، اين گَراس « 1 » خوب و نغز را براى تو كردم . پس دهانت را باز كن تا از اين خوراك بخورى . چرا كه از اين پس بايد اين گونه پرورش يا بى . موبد كه چنين شنيد ، به دو گفت : سر و افسرت جاويد باد . سوگند به جان و سرت كه ديگر مرا به خوردن اين خوراك نيكو و شيرين نفرمايى ، چرا كه به سيرى رسيدهام . ليك هرمزد به دو گفت : سوگند به خورشيد و ماه و به روان پاك شاه كه اين خوراك شيرين را از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 452
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٢
هامش
( 1 ) - گَراس به پارسى به معناى لقمه است .