تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
انگشت من بستانى و پشت مرا از براى اين آرزو نشكنى . موبد كه چنين شنيد ، به دو گفت : اينك كه فرمان شاه بيآمد ، ديگر براى من هيچ راه و چاره‌اى نمىماند . بدين گونه زردشت موبد آن را بخورد و زار و پيچان از آن خوان برفت و به خانهء خويش شتافت . در خانه از خوردن آن زهر با هيچكس سخن نگفت . جامه‌اى بر زمين افكند و نالان بخوابيد و بفرمود تا از گنج كهن و يا از شهر ، پادزهر بيآورند . ليك ترياك نيز بر آن زهر كارگر نشد . پس با زارى از هرمزد به درگاه يزدان بناليد . از سوى ديگر ، شاه يكى از استواران را بفرستاد تا در كار موبد نگاه كند و ببيند كه آيا آن زهر بر تن او كارگر گشته است يا نه ؟ چون فرستاده پنهانى به نزديكى موبد آمد ، ناگهان چشم موبد به دو افتاد و اشك از ديدگان بباريد و به او گفت : به پيش هرمزد برو و او را بگوى كه ديگر بختت روى به برگشتن آورد . بدان كه ما هر دو در جايى كه با هم برابر گرديم ، از براى اين داورى به پيش يزدان داور خواهيم رفت . از اين پس تو ديگر از بدى در زينهار مخواب ، زيرا كه كيفر ايزدى برايت پيش خواهد آمد . اى مرد بدانديش پدرود باش و بدان كه از براى اين كار بد برايت بد خواهد رسيد . چون مرد استوار شاه اين سخن را بشنيد ، گريان به پيش شهريار آمد و پاسخ را بگفت . هرمزد سپهبد كه چنين شنيد ، از كار او پشيمان گشت و از شنيدن آن گفتار راست او به خود بپيچيد . ليك ديگر هيچ راه چاره‌اى براى آن درد نديد و بسيار آه سرد از جگر بركشيد . موبد موبدان در همان هنگام بمرد و همهء خردمندان به زارى بر او گريستند . چنين است گيهان پر از درد و رنج * چه نازى به تاج و چه يازى به گنج كه اين روزگار خوشى بگذرد * زمانه دَم ما همه بشمرد