تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
انديشه بىدرنگ شد . زيرا موبد بود و سرشت پاكى داشت . از سوى ديگر ، ايزدگشسپ دبير از آن بند چنان گشت كه گويى دلش با تير زخمى گردد . چون چندى بگذشت و او را هيچ پرستار و خوراك و پوشش و اندوهگسارى نبود ، از زندان به دوست خود - موبد - پيامى فرستاد و گفت : اى كه مرا همچون مغز و پوست هستى ، بدان كه من بىهيچ پرستارى در اين زندان شاه هستم و هيچكس را به نزد من راه نيست . همواره شكمم گرسنه است و آرزوى خوردنى دارم و رنجم افزوده مىگردد . اكنون چيز پاكى به نزدم بفرست و چون مُردم برايم نساجامه و نساجامه‌دوز بفرست . دل موبد از درد پيام او و از آن زندان اندوهگين گشت و به او پاسخ فرستاد كه : اگر گزندى به جانت نيآيد ، از كار زندان و بند ناله مكن . موبد از كار هرمزد بناليد و از انديشه ، رنگ رخسارش زرد شد . همواره با خود مىگفت : اكنون به آن هرمزد ناجوانمرد و بىفرّهى آگهى مىرسد كه موبد چيزهايى به زندان فرستاد . ديگر از آن پس تن ما به اندازهء يك پشيز نيز براى او ارزش نخواهد داشت . مرا از اين شاه گزند خواهد رسيد و بر من خشمگين خواهد شد . ليك موبد كه از مِهرى كه به ايزدگشسپ دبير داشت ، دلش پيچان و رخسارش به زردى زرير بود ، به آشپز پاكش بفرمود تا خوردنيهايى را براى ايزدگشسپ به زندان ببرد . سپس خودش نيز بر اسپى تازى سوار گشت و به سوى ايزدگشسپ آمد . چون نگاهبان زندان او را بديد ، از ترس رنگ از رخسارش پريد و ياراى آن را نيافت كه به او بگويد : به زندان مرو ، زيرا كه اين شاه نو ، شهريارى جوشان است . موبد پير ، گريان از اسپ فرو آمد و به درون زندان ايزدگشسپ رفت . پس يكديگر را پر از درد و با ديدگانى كه همچون ابر بهارى مىگريست ، در بر گرفتند و بسيار از خوى بد شاه سخن راندند . سپس خوان را در پيش ايزدگشسپ بنهادند و باژ و برسم در دست گرفتند . ايزدگشسپ هر اندرزى كه در بارهء دينار و گنج آراسته و كاخ و ايوان و خواسته داشت با زمزمه بگفت و موبد بشنيد . آنگاه به موبد گفت : اى نامجوى ، چون از اينجا رفتى ، به هرمزد بگوى كه اگر از گفتار من سر بپيچى ، به آن رنج و درد من بيانديش كه در پيش پدرت بردم و تو را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 451 | حكيم أبو القاسم الفردوسي