زبرجدت برگشت و چرمت بنفش * سرت برتر از كاويانى درفش به پيرايهء زرد و سرخ و سفيد * مرا كردى از برگ گل نااميد نگارا بهارا كجا رفتهاى * كه آرايش باغ بنهفتهاى همى مهرگان بويد از باد تو * هم از جام مى نو كنم ياد تو چو رنگت شود زرد بستايمت * چو ديهيم هرمزد بيآرايمت گر امروز تيزست بازار من * ببينى پس از مرگ آثار من بر تخت نشستن هرمزد شاه و اندرز كردن به سرداران از پيرى پسنديده و كارآزموده و سخندان و با فرّ و برگ و شاخ به نام ماخ « 1 » كه مرزبان هرات بود ، پرسيدم كه آيا از رسيدن هرمزد بر تخت شاهى و داد چه به ياد دارد ؟ آن پير خراسان گفت : چون هرمزدشاه بر آن تخت نامور بنشست ، نخست بر كردگار توانا و دارندهء روزگار آفرين بكرد . آنگاه گفت : بدانيد كه ما اين تخت شاهى را نام آور مىسازيم و گرانمايگان را گرامى مىكنيم . گيتى را همچنان كه پدرمان با آيين و فرّ نگاه داشت ، در زير پَر خود گيريم . گناهكاران را هراسان و ستمديدگان را تن آسان مىسازيم . كسى كه بد كند ، در برابرش بردبارى مىكنيم و چون او را رنجى رسد ، بسيار ياريش مىسازيم . همانا كه آهستگى و بخشش و دادگرى و شايستگى ، ستون بزرگى مىباشند . بدانيد كه هرگز هيچ نيك و بدى از كردگار گيهان پنهان نخواهد ماند . نياكان ما نيز - آن تاج داران روزگار كه از دادگرى آفرين مىيافتند - هيچ بجز آهستگى و بزرگى و پهلوانى و شايستگى نجستند . اينك دست و فرمان من بر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 448
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٤٨
هامش
( 1 ) - وى يكى از كسانى بود كه حكيم فردوسى بخشهايى از شاهنامه را از او روايت كرده است .