تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣

اكنون من از كردگار زمان مىخواهم تا چندان دل شادمانم بماند كه اين داستانها و سخنان پراكنده‌اى كه ساليان بسيار بر آنها گذشته و كهن شده‌اند ، را از هنگام گِل شاه « 1 » تا يزدگرد با گفتار خود گِرد آورم و بپيوندم « 2 » و اين باغ را از گياهان هرزه پاك سازم و سخنان شاهنشاهان را نو گردانم . آنگاه ديگر اگر از اين سراى سپنجى درگذرم ، دلم رنجه نخواهد گشت . اينك بنگر كه مرد روشن روان از انديشهء انوشيروان شاه چه مىگويد . چون ساليان زندگانى انوشيروان به هفتاد و چهار رسيد ، آن شهريار پر از انديشهء مرگ گشت و به جستجوى شاهى براى گيتى برآمد كه هم دادگر باشد و هم با روشن روانى به تهيدستان مهربانى كند . انوشيروان را شش پسر جوان و گرانمايه بود كه همگى راد و بينا دل و شاه‌وش و دلگشاى و با مردانگى و پرهيز و فرهنگ و خِرد و دانش بودند . در ميان ايشان هرمزد گرانمايه ، بزرگترين و خردمندترين پسر و بىهمتا و سرافراز و با دانش و خوبچهر و مهربان بود . پس خسرو به كارآگاهان بفرمود تا نهانى راز او بجويند . كارآگاهان نيز روز و شب همهء كارهاى او را بديدند و بدين سان از هر سخنى كه هرمزد مىگفت و يا هر كار نيك و بدى كه مىكرد به آن شاه گيتى آگهى مىرسيد . سرانجام شاه به بزرگمهر گفت : اينك كه ساليانم از هفتاد بگذشته ، سر و ريش مشكينم ، به سپيدى كافور گشته است . چون از اين سراى سپنجى درگذرم ، گيتى را شاهى مىبايد كه به تهيدست و بيگانه و خويش بخشايش بيآورد و از گنج‌اندوزى بپرهيزد و دل خود را در اين سراى سپنجى نبندد و همواره خردمند و نيكونهاد باشد و هيچ سخنى جز به خِرد و داد نگويد . يزدان را سپاسگزارم كه مرا فرزندانى خردمند و دانا و ايزدپرست هست كه در ميان ايشان به خِرد و هوش هرمزد بيشتر مىنازم . از بخشش و راستى ، هيچ كاستىاى بر دلش نمىبينم و همواره آهنگ نيكى دارد و سزاوار تخت شاهى مىباشد . پس اكنون موبدان و خردمندان و دانشمندان

هامش
( 1 ) - مراد گيومرت است . ر . ك . ج 1 از كتاب حاضر ، ص 48 .
( 2 ) پيوستن به پارسى به معناى تأليف كردن است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 433 | حكيم أبو القاسم الفردوسي