تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
گفتار انوشيروان اندر جانشين كردن پسر خود - هرمزد - را جهانجوى دهقان آموزگار * چه گفت اندر اين گردش روزگار كه روزى فرازست و روزى نشيب * گهى با خراميم و گه با نهيب سرانجام بستر بود تيره خاك * يكى را فرازى يكى را مغاك نشانى نداريم ازين رفتگان * كه بيدار و شادند اگر خفتگان بدين گيتى ار چندشان برگ نيست * همان آرزومندى مرگ نيست اگر سال صد باشد ار بيست و پنج * يكى شد چو ياد آيد از روز رنج چه آن كس كه گويد خرامست و ناز * چه گويد كه دردست و رنج و نياز كسى را نديدم به مرگ آرزوى * ز بى راه و از مردم نيكخوى چه دينى چه آهرمن بت‌پرست * ز مرگند بر سر نهاده دو دست چو سالت شد اى پير بر شصت و يك * مى و جام و آرام شد بىنمك نبندد دل اندر سپنجى سراى * خرد يافته مردم پاك راى به گاه بسيچيدن مرگ مى * چو پيراهن شعر باشد به دى فسرده تن اندر ميان گناه * روان سوى فردوس گم كرده را ز ياران بسى ماند و چندى گذشت * تو با جام همراه مانده به دشت به آغاز اگر كار خود ننگرى * به فرجام ناچار كيفر برى مشو شادمان ار بدى كرده‌اى * كه آزرده گردى گر آزرده‌اى به آخر تو را رفتن آيد بدان * اگر چند ايدر بوى ساليان بيفزاى نيكى تو تا ايدرى * كه گردى از آن شاد چون بگذرى ز گفتار و كردار اين روزگار * ز ما ماند اندر جهان يادگار