همان هنگام فرستادهء قيصر ، دوان بيآمد و ستايشكنان به پيش انوشيروان رفت .
چون آن رومى سر و تاج خسرو را بديد ، آه سردى از جگر بركشيد و در دل گفت :
همانا كه اين پادشاهى است كه هم به شاهى و هم به مردانگى و اين همه سپاهى سزاوار است . آنگاه چهل تن از فرزانگان رومى با زبانى پر از گفتار و دلى پر از آه بيآمدند . با هر يك از ايشان سى هزار دينار از براى بشار در پيش شهريار ايران بود .
چون رنگ رخسار شهريار را بديدند ، گريان و پيچان همچون مار برفتند . شاهنشاه كه ايشان را بديد ، بنواخت و به آيين بر ايشان پايگاهى بساخت .
آنگاه گويندهء پيش رو ايشان گفت : اى شاه ، بدان كه اين قيصر ، جوان و شاه نو است . پدرش مرده و هنوز روزگارى را پشت سر نگذاشته و آشكار و نهان كارها را نمىداند . ما همگى باژدار تو هستيم و پرستار و در زينهار تو مىباشيم . براى تو روم همچون ايران و ايران همچون روم است . پس چرا بايد ميان اين دو سرزمين جدايى باشد ؟ خاقان چين و شاه هند همگى آن تخت و تاج را از تو دارند . در اين روزگار ، خِرد از براى شاهنشاه ايران است كه قيصر همواره از او پشت خود را راست مىداشت . اينك اگر كودكى كه هنوز به جايى نرسيده ، سخنى از سرِ بىدانشى و راهنمايى گفت ، شاهنشاه از او كين و درد به دل نگيرد . زيرا با اين كار ، روزگار از او شاد خواهد شد . ما همهء باژ روم را همچنان كه از نخست بوده ، به تو مىسپاريم و پيمانى مىبنديم .
انوشيروان از شنيدن سخن آن فرستاده بخنديد و به دو گفت : اگر اين نامور ، كودك است و خِرد در سخنش اندك مىباشد ، پس قيصر با آن باترون بىخرد در زبونى و بىخِردى برابر است . اينك همهء هوشمندان اسكندرى ، پيروزى و برترى گرفتهاند .
ليك بدانيد كه هر كسى كه از فرمان ما بگردد و دلش از خواست و پيمان ما بپيچد ، از سرزمين آبادش خاك را برخواهيم آورد و از گنج و سپاه هيچ باكى نخواهيم داشت .
فرستادگان كه چنين شنيدند ، همگى بسان مردم چاپلوس ، خاك را بوسيدند و گفتند : اى شاه پيروز برترمنش ديگر از براى كار گذشته سرزنش مكن . بدان كه ما
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 430
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣٠