تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
همگى خاك رنج تو و پاسبانان گنجت مىباشيم . چون شهريار از ما خشنود گردد ، ديگر ناكام و بدروزگار نخواهيم بود . نيز روميان اين رنجى را كه شاهنشاه در اينجا برده ، ناچيز نمىپندارند . ما از براى آن دَه پوست گاو را پر از دينار كرده و براى ساو به گنج تو مىآوريم . فرمانت به كمى و بيشى آن رواست . ليك اگر چه اين سزاوار تو نيست ، باشد كه از ما بپذيرى . انوشيروان به ايشان گفت : اين دستور كارآزمودهء ما است كه به كار گنج مىپردازد . با شنيدن اين سخن ، همهء آن روميان ، خروشان و با اختر بد به پيش موبد رفتند و از هر درى بسيار سخن راندند و همهء راز قيصر را به او بگفتند . از دينار و آن پوستهاى گاو و كارى كه آرامش روم به آن است ، بگفتند . موبد كه چنين شنيد ، به ايشان گفت : بايد كه به همراه آن زرها ، در هنگام بازگشت شهريار ، هزار ديباى زربافت نيز بدهيد تا شاه از آنها به كهتران و مهتران جامه‌هاى شاهوار ببخشد . پس بر اين نهادند و در پيش او نماز بردند و بازگشتند . شاه ايران چندى در آن رزمگاه بماند . ليك چون سرانجام خودش و سپاهيان آسوده گشتند ، يكى از پهلوانان سپاه را كه شمارش و نوشتن بداند ، برگزيد و سپاهى را به او داد تا باژ روم را بگيرد و به ايران زمين بسپارد . آنگاه از آنجا به همراه سپاهى در پس و پيش به سوى تيسفون آمد . همگى با آن همه سيم و زر و ستامهاى سيمين و كمرهاى زرّين آباد گشته بودند . از آن همه درفشهاى پرنيان سران سپاه گويى آسمان ، پرنيانى گشته بود . گويى در و دشت ، زرّين شده و آن كمرهاى گوهر همچون ستارهء پروين گشته بود . همگى با كمرى بسته و دلى گشاده در پيش خسرو از اسپ پياده گشتند و تا در بارگاه ، آن راه را با شاه پياده برفتند . همهء بزرگان بر آن شاه بيدار باآفرين ، آفرين بخواندند و همهء موبدان نامدار بر او ياكند و گوهر بشار كردند . چون شاه به نشستنگاه خويش رسيد و نيروى خود را به همهء مهتران بنمود ، همهء پهلوانان - كه نامشان در گيتى بلند گشته بود - به آرامشگاه خود برفتند . اكنون در سوّم محرّم سخن كار موزه‌دوز بسر آمد .