تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨

گنجور نيز بر سر خود مىنهم . پس كپان « 2 » و سنگ و درم بيآورد . براى شمارش آنها هيچ كراسه و خامه‌اى به كار نرفت . چون آن درمها سنجيده شد و فرستاده از آن كار پرداخته گشت ، موزه‌گر به دو گفت : اى خوبچهر ، اگر نمىرنجى اين سخن را به بزرگمهر بگوى كه در اين روزگار كودكى دارم كه اندوه و رنج او را نمىتوانم بر دلم آسان كنم . باشد كه بزرگمهر به شهريار گيتى بگويد كه من اين كودك را - كه هم توانگرى و هم شايستگى و خِرد آن را دارد - به فرهنگيان بسپارم تا شاد گردم . فرستاده به دو گفت : اين براى من هيچ رنجى نيست . زيرا كه تو راه مرا به سوى گنج ، كوتاه ساختى . آنگاه بزرگمهر به پيش شاه آمد . شاه از براى آن خواسته‌ها شاد گشت و گفت : يزدان را سپاس كه اين چنين پاك و يزدان شناس هستم كه در كشور من يك موزه دوز اين گونه شاد و گيتىفروز است و اين همه درم اندوخته دارد . پس مبادا كه از ما بر او ستمى باشد . اكنون ببين كه آيا چه آرزويى دارد و چون وام او را بپرداختى ، سد هزار درم ديگر نيز به او بده تا از ما به يادگار بدارد . باشد كه همهء زيردستان ، توانگر و با تخت و افسر گردند . شهريار هرگز بيدادگر مباد و درخشان و بهروز بادا . پس بزرگمهر به آن شاه گيتى گفت : اى شاه نيك اختر خوبچهر ، اگر به گفتارم گوش مىسپارى ، بدان كه آن موزه فروش آرزويى كرده است . فرستاده به من گفت كه اين مرد موزه فروش گفت : شاه گيتى با خِرد يار باد . بدان كه من پسرى دارم كه به جايى رسيده و جوياى فرهنگ است . اينك اگر شاه ، مرا در اين كار يارى كند تا اين فرزند پاك ، دبير گردد ، تندرستى شاه را از يزدان بخواهم . اين پادشاهى سزاوار ، جاويد بادا . شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى مرد خردمند ، چرا ديو چشمت را خيره كرد ؟ برو و اين شتران را به همينگونه بازگردان . هرگز مباد كه از او سيم و زر بخواهيم . بدان

هامش
( 2 ) - قپان .