تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
اين كار نه با آزمايش كاسته مىگردد و نه اگر بر آن خون بچكانى ، دريا مىشود . نيز بدان كه چون كارى برايم پيش آيد ، تو شهريار من هستى و از پدرم برايم يادگارى مىباشى . آنگاه قيصر جوان به فرستاده گفت : اينك هر آنچه ديدى ، به خوبى به شاه خود بگوى و از اين پاسخ نامه ، زشتى مجوى . سپس جامهء شاهوار ناسزاوارى براى آن فرستاده بيآراستند و اسپش را نيز بيآوردند . فرستاده شتابان بازگشت و در هيچ ايستگاهى درنگ نكرد . چون به پيش خسرو رسيد ، آنچه را كه رفته و ديده و شنيده بود ، براى او بگفت . شاه از شنيدن گفتار او تنگ دل گشت و به او گفت : در اين راه رنجه گشتى . شنيده‌ام كه هر كسى كه آرزوى دل بپروراند و به كارى نيانديشد ، سرانجام كيفر آن را خواهد ديد . او گمان مىكند كه ما بجز او هيچ دوستى نداريم . پس بدان كه اگر يك تن از نژاد رومى را بگذارم كه به شادى بر تخت باشد و سر خود را برفرازد و بگويد كه من قيصر و يا يكى از مهتران نامدار هستم ، از نژاد كواذ دلاور نيستم و ديگر از من در پيش مردان ياد مكن . من از اين پس روم را شوم مىخوانم و از آن سرزمين آباد ، آتش برمىانگيزانم . سوگند به يزدان پاك و خورشيد و ماه و به آذرگشسپ و تخت و تاج كه همهء گنجهاى كهن آن پادشاهى را در پوستهاى گاو پر مىكنم و از اين پس ديگر تيغ من در نيام نخواهد رفت مگر اين كه دل خود را از رومى به كام رسانده باشم . آنگاه انوشيروان بفرمود تا بر درگاهش كارناى و سنج و دراى هندى بدميدند و كوس را بر كوههء ژنده پيل ببستند . ديگر روى گيتى به رنگ نيل گشت . چنان سپاهى از مداين به دشت آمد كه درياى سبز در آن خيره شد . از آن همه ناليدن نفير و رنگ درفشها و جوش سواران زرّينه موزه گويى ستاره در آب و سپهر رونده به خواب رفته بود .