تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
خود را از تو نهان مىدارد . بايد كه به كردار كيش بگرايى . خِرد را به دل خود آموزگار سازى و بكوشى كه فريب روزگار را نخورى و يار گناهكاران نيز نباشى . از براى اين گيتى ، نبايد اندوه آن گيتى را در دل خود نهان بسازى . بايد با خردمندان بنشينى . و به رامش جاويد بگرايى . چرا كه رامش اين گيتى گذرا است و هوشياران ، اين رامش را به چيزى نشمارند . بايد به فرهنگ و خِرد بگرايى تا خِرد ، تو را به سوى يزدان راهنماى گردد . نبايد كه سخن خود را از اندازه بگذرانى چرا كه تو نگارى نو هستى ، ليك اين گيتى كهن است . نبايد كه گردش روزگار ، تو را مست گرداند و يا با مردم بد بنشينى . دلت را از هرچه ناشدنى است ، بپيچان و هر كسى را كه بخشودنى باشد ، ببخش . آنچه را كه دارى از دوستانت دريغ مدار ، چه از تو چشمت را بخواهد و چه مغز و پوست . اگر دوستى با دوستى ديگر ستيزه و كشمكش كند ، نبايد كه در آن كار ميانجى گردى . چون به ناگزير بايد با بدخواه بنشينى ، كارى بكن كه نتواند بر تو چيره شود . چون كسى راه پيوند را بجويد ، بايد هنر و شرم و آهستگى داشته باشد . نبايد زبان آدمى از هنرش چيره‌تر باشد ، چرا كه دادگران ، دروغ را از هنرها نمىشمارند . نبايد از براى چيز و خواسته ، كسى را بزرگ شمارد و يا از براى نادارى ، كسى را خوار بدارد . اگر بدگمانى زبان بگشايد ، تو هرگز با او تيزى مكن و هر گاه گمانى به سستى بَرَد و گفتارش از اندازه بگذرد ، تو به اندازه پاسخش را بگوى و سخنانى خوب و تازه بر زبان بيآور . چون بيكار باشى ، به رامش مپرداز ، زيرا اگر هوشيار باشى ، مىدانى كه بيكار ، زمينگير است . در هر كارى بايد كوشيد و گوش به دانش داشت . نبايد به كارى دست بيازى كه سرانجام برايت پشيمانى و تندى ببار آورد . بر مردمان مستمند ببخشاى و نبايد كه هرگز دلت به سوى درد و گزند بگرايد . اگر خردمند دل خود را بردبار سازد ، در پيش چشم شاه ، خوار نخواهد بود . بايد بداند كه چه هنرهايى دارد و به هر كارى به اندازه بپردازد . بايد مردان پرستندهء ايزد را در رنج ندارد و پرستش و راستى را پيشهء خود سازد و سر از گمراهى و كاستى بپيچد . انديشه و راه تنها همين است كه به يزدان بگروى و به دو پناه ببرى .