هوش و دانش و انديشه ، دستور ما است و زمين براى ما همچون گنج و انديشه بسان گنجور ما مىباشد .
ديگرى گفت : اى شهريار ، بدان كه باز تو به روز شكار ، دالمنى را گرفته است .
انوشيروان گفت : پشت او را بگوييد كه چرا با مهتر خود درشت گشت . او را از دار بلندى بيآويز ، تا آن گزند به دو باز گردد و از اين پس هيچيك از كهتران نيز در كارزار بر شهريار خود فزونى نجويد .
يكى از كارآگاهان نامدار به آن شهريار گيتى گفت : بدان كه پگاه برزين به همراه سپاهيان برفت . ناگاه ستارهشناسى در ميان راه پديدار گشت و به دو گفت : اى مرد گردنفراز ، كسى در اين روزگار به مانند اين سپاه نيرومند با اين همه ساز و برگ كه از درگاه شهريار روان گشته ، نخواهد ديد . انوشيروان در فرمانى گفت : همانا كه روزگار بر او به مِهر چهره گشوده است و اختر خورشيد و ماه بر برزين سالار و گنج و سپاهيانش تباه نخواهد شد .
موبدى ديگر گفت : اى شهريار ، روزگارى فرمان دادى كه : مردى را از فرّخ نژادان برگزينيد كه با دادگرى بر اين پادشاهى بگردد و از بسيار و اندك و نيك و بد به اين بارگاه ما آگهى برساند . انوشيروان در پاسخ گفت : او كمر آز بر ميان بسته است . پس كسى را برگزينيد كه هم گنج داشته باشد و هم از رنج نپرهيزد . مرد كارآزمودهء درشت و درستى كه نخست چارهء كار درويشان را بسازد .
يكى گفت : بدان كه سالار خواليگران پيوسته از شاه و مهتران مىنالد و مىگويد :
من هر خوراكى كه شاه آرزو مىكند ، فراهم مىآورم و در كاسههايى در چهار سو مىگذارم . ليك شاه آنها را نمىبويد و دست به آنها نمىيازد و از براى اين كار او مرد شاهدوست بر خود مىلرزد . انوشيروان پاسخ داد كه : كسى كه بسيار بخورد ، دردمند مىگردد .
ديگرى گفت : هر كسى كه مىبيند شاهنشاه بىسپاهى نيرومند به بيرون مىرود ، اين كار را نكوهش مىكند و دل دوست دانا از براى آن پر از خون مىشود . چرا كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 405
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٠٥